هم ماهی و هم تنگ نقره ای عرق کرده بودند از گرمای داخل آن...آب زلالی بود...گرم گرم...دیگر نیازی نبود حرف تازه ای بزنند تازه کار بود اما پرشور...او دوست داشت بالهای کوچک خود را تکان دهد اما نمی توانست...چون می ترسید..قرمزی آن آب را سرخ کند...گرچه اسمش از خاک بود...ولی مثل آب مواج..بود

صدای تنگ کوچک با نوازش اون بلندتر می‌شد...تنگ دیگه تحمل نداشت...اما خوب میدونست.چاره ای ندارد.قرار بود ماهی قرمز بره داخل تنگ..هر روز آب تنگ قرمز تر می شد...ادامه داستان

هوای خوب بعد از یک کار زیاد و گذشتن از ماه سخت...خدا کمک کنه