هم ماهی و هم تنگ نقره ای عرق کرده بودند از گرمای داخل آن...آب زلالی بود...گرم گرم...دیگر نیازی نبود حرف تازه ای بزنند تازه کار بود اما پرشور...او دوست داشت بالهای کوچک خود را تکان دهد اما نمی توانست...چون می ترسید..قرمزی آن آب را سرخ کند...گرچه اسمش از خاک بود...ولی مثل آب مواج..بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ ساعت توسط ارانی
|