وقتي به زندگي خود و بسياري از افراد نظر مي كنيم، مي بينيم هدف بسياري از كارهاي ما دستيابي به گوهر گرانبهاي آرامش است. يعني انسانها در طول زندگي خود تلاش مي كنند تا به آرامش خاطر و طمأنينه نايل شوند. در اين نقطه بين انسان ها اشتراك نظر وجود دارد. ولي اختلاف نظر در تعيين و تشخيص چيزهايي است كه به زندگي آرامش مي بخشد .
براي دستيابي به مصالح دنيايي و آخرتي، اهميت تزكيه و سلامت درحوزه روان با تكيه بر معارف دين مشخص ميگردد.
الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِى أَنزَلَ عَلَى‏ عَبْدِهِ الْكِتاَبَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجاً (كهف آيه1)
درتفسير نور ذيل همين آيه مي خوانيم: بندگى خدا، زمينه‏ ساز دريافت كمالات معنوى است. «انزل على عبده». آرامش و شاد زيستي و سلامت رواني انسان از نتايج رسيدن به كمالات معنوي است كه با توجه به آموزه هاي ديني در سايه عبادت و ارتباط با خداوند تأمين ميشود. بسياري از افرادي كه دچار پوچ گرايي و نهيليسم مي شوند بدليل آنست كه تفسير و تبين رضايت بخشي از حيات و هدف زندگي خود نداشته اند و به همين دليل شناخت هدف زندگي به منظور كسب آرامش و سلامت روان كاملا ضروري است.
برخي تحقيقات نشان مي دهد فاكتورهايي ماننداميد، باور هاي مثبت، آسايش و توانمندي كه از اعتقاد ات مذهبي، ارتباط با خدا و دعا بدست مي آيند اثر شفا بخش دارند و باعث بهبود مي شوند.
علامه طباطبائي در الميزان ذيل آيه آخر سوره كهف مي فرمايد: جمله (فمن كان يرجولقأ ربه فليعمل ..)مشتمل بر اجمال دعوت دينى است كه همان عمل صالح براى رضاى خداى واحد بى شريك است، وآنگاه اين معنا را متفرع كرده بر رجأ لقاء پروردگار متعال و بازگشت به سوى او چون اگر حساب و جزائى در كار نباشد هيچ داعى و ملزمى نيست كه افراد را به پيروى از دين و به دست آوردن اعتقاد و عمل صحيح وادار سازد همچنانكه خود خداى تعالى فرموده :(ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب)( سوره ص/آيه26).
در واقع يكي از عوامل موثر در ايجاد سلامت روان و نشاط و شادي و اميد در زندگي، از همين اعتقاد ديني سرچشمه ميگيرد. كساني كه ايمان واقعي به لقاء پروردگار و بازگشت به سوي او دارند، هرگز دچار پوچي و نا اميدي و افسردگي روحي نخواهند شد.
اميد كه از معرفت و شناخت نسبت به مبدأ و معاد حاصل مى شود، اساس همه تلاش هاى مفيد و پر ثمر انسانى و نيز منشأ اصلاح امور در جامعه و رسيدن شخص به سعادت ابدى است. همان گونه كه نااميدى و قطع اميد نسبت به خدا و روز قيامت منشأ فسادها و تبه كارى ها و منتهى شدن كار انسان به شقاوت ابدى است( محمدتقى مصباح، اخلاق در قرآن، تحقيق و نگارش محمد حسين اسكندرى، قم، مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى (ره)، 1376، ج 1، ص 400).
همين كه انسان به آينده اى روشن اميد داشته باشد، احساس نيكو و حالتى شاد به وى دست داده، باعث نشاط وى مى شود و در او انگيزه كار و تلاش ايجاد شده، او را به فعاليت هاى صحيح زندگى وادار مى كند. نويسنده اي خارجي ميگويد:حتى بيمارانى كه مرگ آنان نزديك است، با اميدِ به آينده مى توانند روحيه خويش را حفظ كرده، روزها، هفته ها و ماه ها درد و رنج را به راحتى تحمل كنند. ( اليزابت كوبلر، پايان راه (پيرامون مرگ و زندگى)، تهران، رشد، 1379، ص 142 / غلامحسين معتمدى، انسان و مرگ (درآمدى بر مرگ شناسى)، تهران، نشر مركز، 1372، ص 40).

﴿يا بَني‏ آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ﴾؛[12] فرمود مواظب باشيد کاري که شيطان با آدم و حوّا کرد با شما نکند! او نمي‌خواهد از شما آب و خاک  را بگيرد، او اوّل دين را مي‌گيرد؛ بسيار خوب! کسي شد کافر، ولي مگر او دست‌بردار است؟ او آدم را مسلوب الحيثيه مي‌کند، او لباس آدم را بيرون مي‌آورد، اين يعني چه؟ ﴿لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما﴾،[13] ما هم اين تعبيرات را در فارسي به همين مضمون داريم، مي‌گوييم لباس فلان کس را کَند! اين دشمن ماست. آدم که کافر باشد ولي آبرومند باشد آخرتش در خطر است، ولي در دنيا به هر حال يک زندگي سالمي دارد؛ اما اين نفس که نمي‌گذارد، شيطان که نمي‌گذارد. فرمود تمام تلاش و کوشش او اين است که شما را برهنه کند، با اينکه آنجا کسي نبود، زن و شوهر بودند، آبروريزي نبود، با اينکه آنجا قبل از شريعت بود، اين بخش تا انسان آسماني نشود راه حلّی برايش پيدا نمي‌شود؛ زمين که نبود، شريعت که نبود، اين نه نهي تحريمي است، نه نهي تنزيهي است، نه ترک اُولي است، نهي ارشادي است، چون همه اين عناوين در محدوده دين و شريعت است، آن وقت شريعتي نبود. چه در سوره مبارکه «بقره»، چه در سوره مبارکه «طه» فرمود، وقتي وارد زمين شديد: ﴿فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً﴾،[14] دين آمده، آن وقت احکام ديني را دارد. پس اين قصّه انسان تا آسماني نشود و آسمان نرود، اين قسمت‌ها برايش حلّ نمي‌شود که اين چه بود؟ يعني چه؟ شيطان چه گونه نفوذ کرده؟ ما زميني فکر مي‌کنيم و مي‌خواهيم مسائل آسماني براي ما حلّ بشود! گاهي نهي را مي‌گوييم تنزيهي است، گاهي مي‌گوييم ترک اُوليٰ است، گاهي مي‌گوييم ارشادي است. فرمود او مي‌خواهد آبرو را ببرد، همين! اينکه فرمود: ﴿وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ في‏ هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ﴾،[15] همين است. ﴿تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾،[16] همين است. فرمود يک بخش وسيع زحمت بايد فراهم بشود تا نردبان تهيه کنيد و آن علم است، علم نردبان است، علم هدف نيست. انسان نردبان را گرفته که بالا برود، فرمود عالم شدي تازه اوّل کار است. اين نردبان را بايد بگذاري، از پله‌هاي اين علم بايد بالا بروي بشوي عاقل: ﴿تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾. پس عالم شدن در بين راه است هنوز. فرمود عالم بشويد از اين نردبان استفاده بکنيد بشود عقل، عقل که شد؛ البته «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان» داخل آن هست، «وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» داخل آن است

اما يک امر معنوي وقتي جايي رفت آنجا را توسعه مي‌دهد جا را براي ديگران باز مي‌کند، «كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِه‏». فرمود دل ظرف دانش است. يک دانشجو و دانش‌آموز، دکتر، طلبه و مجتهد، اين ظرفيت دَه تا مطلب را دارد، وقتي اين دَه مطلب را فهميد، آن وقت ظرفيت پيدا مي‌کند براي پنجاه مطلب. خاصيت علم اين است وقتي که وارد يک منطقه شد آن منطقه را توسعه مي‌دهد

«إِنَ‏ هَذِهِ‏ الْقُلُوبَ‏ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا»؛ اين دل‌ها ظرف است بهترين دل آن است که ظرفيتش براي مطالب فراوان باشد. يک مختصر چيزي آدم ياد گرفت بگويد بس است، اين درست نيست، چه چيزي بس است؟ چقدر بيان علوي بوسيدني است و بالاي سر گذاشتني است! يک وقت انسان غذا مي‌خورد و سير مي‌شود، بله سير مي‌شود و ديگر جا براي غذاي بعدي نيست؛ اما علم مثل غذاي بدن نيست، غذاي بدن اين نان و گوشت، مادي است، يک؛ مادي، مزاحم و جا پُر کُن است، وقتي وارد دستگاه گوارش شد جا براي چيزي ديگر نيست. اگر کسي چيزي ديگر بخورد بالا مي‌آورد، براي اينکه رفته اين دستگاه را پُر کرده است..........

مدتی بود که دلتنگش بودم ... از وقتی در بهشت آسمانیان قدم گذاشتم احساس های نابی را تجربه کردم ... این حس هم یکی از همان ها بود ...اسم کربلا که می آید قلبم به تپش می افتد و دلم تنگ می شود ... دلم تنگ می شود برای دیدن حرم باصفایی که تا به حال ندیدمش ، برای احساس قشنگ دعوت شدن از جانب امام خوبی ها ، برای احساس زیبای اطمینان از به اجابت رسیدن دعاها در زیر قُبّه ی مطهرش ، برای حس عاشق بودن ... برای همه ی خوبی ها دلم تنگ میشود ... انگار تمام دنیایم را در کربلا گم کرده ام ... 

چند وقتی بود که می شنیدم استاد آسمانی ام همراه با تعدادی از بچه های موسسه میخواهند به کربلا بروند ...به سرزمین عشق و دوستی ... به دنیای خوبی ها ... می رفتند و دل من را هم همراه با خود می بردند ... چقدر دلم پر میکشد برای قدم گذاشتن در خاک کربلا ... و چقدر دلم میخواهد روزی چشمانم را به روی ضریح شش گوشه اش باز کنم ... چقدر دلم میخواهد در فضای پاک حرمش نفس بکشم ... چقدر دلم میخواهد ... اما ... ای کاش میشد به همه ی آنچه میخواستیم برسیم !!!! 

دیروز تلفنی با استاد صحبت می کردم و استاد برایم از کشت و کشتار های اخیر در کربلا میگفتند و اینکه خودشان می خواهند سه شنبه ی هفته ی دیگر به کربلا بروند... این جمله را که شنیدم بدون کوچکترین توجهی به وضعیت ناامنی که در کربلا برقرار است بی اختیار در جواب استاد گفتم : "خوش به حالتون دارید میرید کربلا " و استاد گفتند : " با این وضعیت که معلوم نیست بریم یا نه ..."

و امروز در موسسه ... قبل از این که استاد بیایند داشتم با سارا درباره ی کربلا صحبت میکردم ، هنوز چند کلمه ای از حرف هایمان نگذشته بود که سارا ازم پرسید : " فاطمه تو هم میای کربلا؟!!" و وقتی جواب منفی دادم گفت : " من خودم عکس تو و مامانت رو بین مدارک کسایی که میخواستن برن کربلا دیدم !!" من فکر میکردم شاید سارا قصد شوخی داشته باشد اما وقتی از او خواستم جمله اش را تکرار کند و او با قاطعیت همان جمله را دوباره به زبان آورد و وقتی چند بار از او پرسیدم :"مطمئنی خواب ندیدی ؟؟!!" و در جوابم میگفت :" مطمئنم بیدار بودم تازه خیلی خوشحال شدم که تو هم داری میای کربلا !!!!" 

پاهایم سست شده بود ... نمیدانستم در جواب سارا چه باید بگویم ... خودم هم داشت باورم میشد ... حتی فکر میکردم که شاید ماردم برای به اصطلاح سورپرایز کردن من این کار را کرده باشد ... واقعا گیج شده بودم مگر میشود ؟! عکس من در میان عکس و مدارک زائران کربلا ؟!!! خدای من ... معجزه ... کلمه ای که در آن لحظات بی اختیار در ذهنم مرور میشد ... 

استاد آمدند و چند دقیقه بعد از ورودشان جواب استخاره ای را که برای رفتن به کربلا گرفته بودند پرسیدند و جواب این بود :" خیلی بد است حتما ترک کنید !!!!!" همهمه ای در موسسه برپا بود ... حدود 80 نفر قرار بود با استاد به کربلا بروند ... همه ناراحت بودند و بیشتر از همه حمیده و سارا ...

هم استاد و هم کسی که استخاره را گرفته بود در یک چیز اتفاق نظر داشتند و آن این بود که " با اینکه به سفر نمیروند اما مطمئنا ثواب و مقام آن را دریافت خواهند کرد ..." و استاد گفتند که احتمالا سفر سه روزه ای به قم و جمکران خواهند داشت ... قم ... زیارت فاطمه ی معصومه (س) ... و جمکران ... جمکرانی که مرا به یاد مهدی غابیم می انداخت ...

احتمال اینکه شاید بتوانم در سفر به قم همراهشان شوم کمی خوشحالم میکرد ... به استاد گفتم :" اگر خواستید برید قم به من هم بگید شاید منم بیام ..." و در جواب این حرف، استاد فقط نگاهم کردند ...نمیدانم چرا نگاهشان بغضم را شکست و به پشت سر سارا پناه بردم و اشک هایم سرازیر شد ...

چند دقیقه ی بعد هم که با سارا تنها شدم همراه هم کمی اشک ریختیم ... دلیل گریه ام بیشتر حرفی بود که از سارا شنیده بودم ... یک معجزه ...یعنی امام مهربانم مرا هم دعوت کرده بود ... گریه ام شاید از دلتنگی بود ... شاید از شوق ... شاید از شوق اینکه ممکن است لیاقت این را داشته باشم که همراه استاد آسمانی ام برای زیارت به قم و جمکران بروم ... نمیدانم چرا اشک میریختم ... در موسسه دیگر فرصتی برای گریه نبود ... 

امام مهربانم باورم نمیشود ... من در میان زائران حرمت ... چطور ممکن است ؟!! امام عزیزم خوب می دانی که همیشه در آرزوی دیدن حرمت بوده ام ... و امروز مرا به آرزویم رساندی ... به کربلا نرفته ام اما گویا اسمم را در میان زائرانت نوشته اند ... زائرانی که گرچه خودشان نرفتند اما به یقین به ثواب و مقام زیارتت رسیده اند .. امام آسمانی ام ، با نا باوری بو میکشم عطر حضورت را ، عطر مهربانی هایت را ، عطر فضای پاک حرمت را ... و چه زیباست وقتی تو را در کنارم دارم انگار هر لحظه زیباترین لحظه ی زندگی ام ، هر پنجره روزنه ای به سوی تو و هر مکان انگار زیر قُبه ی مبارک توست که تمام دعاهایم را به اجابت می رساند ... این جا انگار قاصدک ها همه خبر از تو می آورند ... انگار عطر تو تمام فضا را پر کرده است ... این جا فقط تویی و عشق تو ... آری ... دلم را میگویم ... گرچه هیچگاه به زیبایی حرمت نمی رسد اما من تا ابد این کربلای مجازی را در قلبم خواهم داشت ... و ثانیه ها را خواهم شمرد تا به زیارت قبر پاکت بیایم ... هرچند انگار همین روزها اسمم را در میان زائرانت رد کرده ای ...

لحظات را با ناباوری تمام پشت سر گذاشتم ... استاد میخواستند به خانه ی مادرشان بروند و مسیرمان یکی بود ... استاد ماشین داشتند اما برای همراهی با من پیاده آمدند و گفتند بعدا برمیگردند و ماشینشان را بر میدارند ... و من مثل همیشه خوشحال از این همه خوشبختی و شرمنده در برابر لطف استادم بودم ...

در کنار هم ،هم گام با هم ، دوشادوش هم ، زیر باران زیبای بهاری ، در لحظات غروب آفتاب ، زیر آسمانی که انگار با دلهایمان هم حس بود ، بر روی کره ی خاکی که دنیا می نامندش ، در حالی که قلب هایمان با هم یکی است ، در میان آدم هایی که از خوشحالی گاهی اصلا نمی دیدمشان ، زیر چتر عشق و دوستی  ، زیر سایه ی لطف پروردگارمان و در اندیشه ی مهربانی پدر آسمانیمان  قدم بر میداشتیم ... و چه لذتی داشت  .... در میان راه استاد از من پرسیدند :" تا حالا شده یه احساسی داشته باشی که ندونی شادی یا غمگین ؟!!" و من در حالی لبخند بر لب داشتم با تمام انرژی جواب دادم : " به شدّتتتتتتتتتتت" و کسی چه می دانست که من چقدر خوشحال بودم که در یک لحظه ی خاص احساسی مشترک را با استادم تجربه می کردم ...

عاقبت از عقب می آید؛ یعنی عاقبت بخیری در گرو گذشته صحیح افراد است و به عبارت دیگر تا عقبه درست نباشد آینده خوبی برای انسان رقم نخواهد خورد و محال است که عاقبت بخیری با گناه جمع شود. لذا عاقبت بخیری با توبه به معنی پشیمانی از اشتباهات گذشته و جبران آنها کاملا گره خورده است.
ثمّ کانَ عاقِبَهُ الّذینَ اساوا السُواى أن کذّبوا بَآیاتِ اللّه و کانوا بها یَستَهزِون: عاقبت افرادى که اعمال بد انجام مى دهند به اینجا منتهى شد که آیات خدا را تکذیب کردند. (روم ۱۰)
تاریخ نیز به روشنی گواهی می دهد که اگر کسی توبه کند و ضمن جبران گذشته، به اصلاح آینده بپردازد، آینده روشن و درخشانی در انتظار او خواهد بود.
به عنوان مثال، علی بن ابی حمزه که از یاران امام صادق «علیه السلام» است، در روایتی چنین نقل می کند:
شاید کسی امروز خوب باشد و فردا بد و در تأیید این ماجرا شواهد فراوان است؛ پس مهم پایان کار است و در پایان کار همه چیز مشخص می شود.

شیطان/ اندازه یک حبّه قند است/ گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما/ حل می شود آرام آرام/ بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم/ و روحمان سر می کشد آن را/ آن چای شیرین را/ شیطان زهرآگین ِدیرین را/ آن وقت او
خون می شود در خانه تن/ می چرخد و می گردد و می ماند آنجا/ او می شود من...

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.

***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟

***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.

***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.

***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

او نشست و باز هم نشست
روزها يکي يکي
از کنار او گذشت

*
روي هيچ چيز و هيچ جا
از دعاي او اثر نبود
هيچ کس
از مسير رفت و آمد دعاي او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعاي من کجاست؟
او چرا نمي رسد؟
شايد اين دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پيش از آمدن براي او
دست دوستي تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صداي رفتنش
کوچه هاي خاکي زمين
جاده هاي کهکشان
سبز شد

*
او از اين طرف، دعا از آن طرف
در ميان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توي دست هم گذاشتند
از صميم قلب گرم گفت و گو شدند
واي که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب مي شود
شب
ذره ذره آفتاب مي شود
و دعاي هر کسي
رفته رفته توي راه
مستجاب مي شود

ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺩﻟﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ … ﺩﻟﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ … ﺩﻟﻢ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ … ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﺮﻭﺩﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ … ﺩﻟﻢ ﺑﯽ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﺍﺳﺖ … ﺩﻟﻢ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﯾﮏ ﻗﻠﺐ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ …

مك ارواح مؤمنين

يكي از علماء از برادر علامه طباطبايي، سيد محمد حسن الهي نقل كرد كه فرمودند: من يكي از علماء گذشته را به فاتحه اي ياد ميكردم (از بزرگان علمايي كه در قديم بودند)
يك روز با حالت گله با خود مي انديشيدم كه ما گاهي براي شما فاتحه اي ميفرستيم، اما چيزي نميبينيم؛ شما هم از ما يادي بكنيد!
گويا شب بعدش بود كه آن عالم آمد به خوابم و گفت: از ما گله كردي؟! يادت نيست كه در فلان روز در فلان اداره كاري داشتي گرفتاري ات حل نميشد، ميخواستند كارت را درست نكنند؛ اما يك مرتبه ديدي تعلل ها كنار رفت، كارت را درست كردند و مشكلت حل شد؟! آن، كار من بود!


قصيده ازريه و كرامتي از حضرت صديقه - س

شيخ كاظم ازري نميمي بغدادي از بزرگترين شاعران و مداحان اهل البيت (عليهم السلام) است كه در جلالت و بلاغت شعر او كافي است كه قصيده هائيه وي كه در مدح چهارده معصوم (عليهم السلام) گفته است، وي را در رديف شعراي درجه اول اهل بيت قرار دهد.
علامه بحرالعلوم او را بسيار تكريم و تعظيم مينموده به جهت تسلطي كه در مناظره با مخالفان داشته است. صاحب «مستدرك الوسائل» در كتاب شاخه طوبي گفته است: علامه محقق شيخ محمد حسن صاحب «جواهر» آرزو ميكرده است كه قصيده هائيه ازري در ديوان عمل او نوشته گردد و به جاي آن، كتاب «جواهر» در نامه عمل ازري نوشته شود!
 

 

 

كشف شيطاني !

مجتهد و عالم بسيار بزرگي كه داراي علوم مختلفه و تأليفات فراواني است ميفرمودند:
طلبه اي بود، گرفتار يكي از مدعيان عرفان و مسيرهاي منحرف شد.
به او گفته بود يك كاري به تو ياد ميدهم كه اگر دستور را انجام دهي شبحي ظاهر ميشود؛ هرچه آن شبح به تو گفت، اطاعتش كن!
آن جوان طلبه ميگويد: آن اعمال و دستورات را انجام دادم و شبح، ظاهر شد. غ
الباً ما بين زمين و آسمان با فاصله دو سه متر از زمين، ظاهر ميشد! ابتدا چند تا دستور ساده داد، مثلا فلان كار را بكن، فلان غذا را نخور، من هم عمل كردم.
فردا آمد گفت: امروز توي اتاقي كه عيالت ميباشد، نبايد بخوابي!
قبول كردم. چند شب گذشت، تا اين كه نصف شبي آمد و مرا بيدار كرد و گفت: بلند شو، با صداي بلند اذان بگو! گفتم: الان نيمه شب است! گفت هرچه ميگويم بناست اطاعت كني!

بالاخره مشغول اذان شدم؛ كم كم همسايه ها بيدار شدند؛ چند تا پنجره باز شد و شروع كردند به اعتراض كه چه خبر است؟! الان چه وقت اذان گفتن است؟!
شبح آمد و در گوشم گفت: به فلاني بگو: مثلا چرا ديشب زنت را زدي؟! به فلان همسايه بگو: چرا فلان كار را كردي؟! و همين طور چند تا از اسرار مردم را بيان ميكرد و من هم ميگفتم. آنها همه شرمنده شده، خيال كردند من او اولياء هستم!
كم كم در محل، وجهه و شهرتي پيدا كردم؛ با نظر خاصي به من نگاه ميكردند؛ من هم خوشم ميامد.
شبح باز آمد و گفت: ديدي چقدر خوب شد؛ پيش مردم منزلت هم پيدا كردي! بنابراين هرچه ميگويم بايد گوش كني!
بالاخره ساختمان مرتفعي را به من نشان داد و گفت: خودت را از بالاي آن پايين بيانداز!
گفتم: اين خودكشي و حرام است!
 در اينجا يك مطلبي را از سيد عالمي متذكر شدم كه گفته بود:
شيطان گاهي از انسان كاري را ميخواهد ولي خداوند هيچگاه از نقطه عصيان اطاعت نميشود .
 «خداوند از راه گناه و معصيت، اطاعت نميشود».
به شیح گفتم من اطاعت نمی کنم . یک نگاهی به من کرد و گفت: برو كه تو آدم بشو نيستی! سپس از چشمم غايب شد و ديگر او را نديدم!
 

 

 

آقا سيد رضي تبريزي و جواني كه تشرف داشت

در تبريز مجتهد جليل القدري بود به نام آيت الله آقا ميرزا رضي تبريزي (رضوان الله عليه) كه در زمان ابتداء طلبگي بنده، ايشان مرحوم شدند.
كتابي است به نام «مطارح الانظار في طبقات اطباء الاعصار» تاليف ميرزا عبدالحسين خان فيلسوف الدوله، كتاب كميابي است. مؤلف كتاب، برادر آقا ميرزا رضي ميباشد.
از ثقات شنيدم كه وقتي ايشان به قم آمده بودند و مهمان امام خميني شده بودند، ايشان به خانواده شان فرموده بودند: اين مهمان ما كسي است كه با دلگرمي ميشود از او تقليد كرد! و اين كلام ايشان به خوبي دلالت بر عظمت علمي و عملي آقاميرزا رضي دارد.

مرحوم آقا ميرزا رضي گفته بود:
ما در منزلمان كار بنايي داشتيم؛ عده اي كار ميكردند. در ميان كارگرها يك نفر بود كه معلوم بود با ديگران فرق دارد. دنبال بهانه اي ميگشتم كه با او سر صحبت را باز كنم. براي كار، نياز به نردبان بلندي داشتيم كه آن را كرايه نموديم و پس از اتمام كار بنا شد آن كارگر، نردبان را ببرد و تحويل دهد.

وقتي رفت و برگشت، مقداري بيش از معمول طول كشيد؛ چون حدود مسافت را ميدانستم. ديدم بهانه اي است براي صحبت كردن، به او گفتم: چه شد كه مقداري طول كشيد؟!
با يك متانتي جواب داد: چون نردبان بلند بود و ممكن بود كه به ديوار خانه هاي مردم اصابت كند و من مديون شوم، لذا با احتياط بيشتري حركت كردم؛ به همين جهت مقداري بيشتر طول كشيد.

فصل تابستان بود و آفتاب دير غروب ميكرد. هنگام ظهر كه كارگرها براي تهيه غذا و صرف نهار متفرق شدند، او اول وقت به سراغ نماز رفت و با حالت توجه خاصي نماز ميخواند.
وقتي تكبير ميگفت، من شديداً تحت تأثير قرار ميگرفتم، بدنم گويا به لرزه ميافتاد!
نماز كه تمام شد، رفتم به او گفتم: شما بعد از اتمام كار، باز هم وقت براي نماز خواندن داشتي، چرا درزمان كار من، نماز ميخواني؟

در جواب من فقط اين را خواند:
و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا
«و مساجد مخصوص خداوند است پس نبايد با خدا احدي غير او را پرستش كنيد».

با اين جواب او، گويا پاهايم لرزيد و نتوانستم خود را كنترل كنم، همانجا نشستم و فهميدم شخص فوق العاده اي است.
از او عذرخواهي كردم و گفتم: غرضم از اين مطالب اين بود كه خواستم مقداري با تو صحبت كنم. حالا بگو امام زمان - عج  الان كجا هستند؟!
گفت: حضرت در تبريز تشريف داشتند؛ يك ساعت است كه اين شهر را ترك نموده اند.
گفتم: چكار كنم كه خدمتشان برسم، راهش چيست؟!
گفت: يك مقداري به خودت رسيدگي كن، مراقبه داشته باش؛ آقا خودشا تشريف مي آورند! پس از آن صحبت هم ديگر او را نديدم!
 

 

تدبیر، در ترک تدبیر

بنده اواخر عمر مرحوم آیه الله العظمی آقا شیخ محمد تقی آملی را زیارت کرده بودم.
مردی بود فقیه، فیلسوف، اخلاقی، عارف و از شاگردان آیه الله العظمی حاج سیدعلی قاضی.
گویند: زمانی برای ایشان مشکلاتی پیش آمده بود؛ و در حال ناراحتی گفته بودند: تدبیر در چیست؟! ناگهان صدایی شنیده بودند که گفت: تدبیر، در ترک تدبیر است.
 

 

 

نماز باران آیه الله خوانساری

در زمان عالم ربانی، مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیه الله العظمی آقا سید محمدتقی خوانساری (رضوان الله علیه) به جهت شدت گرما و کمبود آب در قم، از ایشان خواستند که نماز باران بخوانند. ایشان با عده ای مؤمنین می روند و نماز می خوانند.
عده ای از کفار و انگلیسی ها هم که در مسیر مردم را دیده بودند، پرسیده بودند که: اینها کجا می روند؟!
گفته بودند: برای طلب باران از خداوند و نماز استسقاء می روند! آنها خنده تمسخر آمیزی کرده بودند.
هنگامی که آیت الله خوانساری نماز را شروع کرده بودند، در وسط نماز، باران شدیدی گرفته بود که در میان مردم معروف است.
پس از خواندن نماز، کسی از ایشان پرسیده بود که: آیا شما نمی ترسیدید که نماز بخوانید و باران نیاید؟!
فرموده بودند: نهایتش این بود که دماغ نفسم به خاک مالیده می شد!

 

 

 

از دست دادن فیوضات معنوی

نقل است که : مرحوم آقا شیخ رجبعلی خیاط (رضوان الله علیه) با عده ای به کربلا مشرف شده بودند. در میان آنان یک زن و شوهری بودند.
یک روز که از حرم پس از انجام زیارت بیرون آمده و بر می گشتند، این زن و شوهر با فاصله قابل ملاحظه ای از شیخ و در پشت سر ایشان راه می رفتند... در میان راه در ضمن صحبتی که بین آنها می شود، آن خانم یک نیشی به شوهرش زده و سخنی آزار دهنده به وی می گوید.

هنگامی که همه وارد منزل و آن محل استراحت می شوند و آقا شیخ رجبعلی به افراد (به اصطلاح) زیارت قبولی می گوید؛ به آن خانم که می رسد، می فرماید: تو که هیچ، همه را ریختی زمین!
آن خانم می گوید: ای آقا! چطور؟! من این همه راه آمده ام کربلا؛ مگر من چکار کرده ام؟!
فرمود: از حرم آمدیم بیرون، نیشی که زدی، همه اش رفت!
یعنی همه نور معنوی و فیوضاتی که از زیارت کسب کرده بودی، با این عملت از بین بردی!
 

 

بچه را آن طور نمی زنند !

شبهایی که آقای حاج شیخ رجبعلی جلسه میرفته، مأمور بردن و آوردن ایشان، مرحوم صنوبری بوده است...
یک روز آماده می شود که حاج شیخ را ببرد به جلسه، خانم ایشان از بچه اش ناراحت شده، گویا بچه کاری می کرده، اذیت می کرده، یک دفعه به صورتی که بجه غافل بوده می زند به پشت او؛ تا این ضربه را می زند، کمر خودش خمیده شده و به شدت شروع می کند به درد گرفتن!

آقای صنوبری وقتی خانمش را در این وضع می بیند، می گوید: من می خواهم بروم دنبال آقا شیخ رجبغلی، تو هم بیا توی ماشین؛ سر راه تو را به درمانگاهی می برم...
رفتیم آقا شیخ رجبعلی را سوار کردیم.... همینطور که داشتیم می رفتیم گفتم: آقای حاج شیخ! ایشان که عقب ماشین نشسته، خانم من است، می خواهم ببرم دکتر؛ ایشان را دعا بفرمایید!
آقا شیخ رجبعلی گفت: دکتر نمی خواهد؛ بچه را آنطور نمی زنند!
گفتم: آقا چکار کنیم؟!
فرمود: خوشحالش کنید... یک چیزی بخرید تا خوشحال شود! گفت: رفتیم یک چیزی، اسباب بازی یا خوردنی گرفتیم و دادیم دست بچه؛ همینکه خوشحال شد، کمر این خانم که از شدت درد خمیده شده بود، مثل فنر باز شد و کاملاً خوب شد!
 

 

 

تشرف پدر آیت الله مرعشی نجفی

نقل است که پدر آیه الله العظمی مرعشی نجفی که از علماء و بزرگان بوده است چهل روز در مسجد سهله و کوفه متوسل به حضرت امام زمان می شود؛ بالاخره به مقصودش نائل گشته و در عالم مکاشفه یا بیداری به خدمت حضرت مشرف می شود و مطالبی را که در نظر داشته از حضرت می پرسد و جواب می گیرد.
از جمله سؤالاتش این بود که: قبر مادرمان حضرت صدیقه کجاست؟
حضرت می فرمایند: کشف این سر در زمان غیبت ما نمی شود؛ اما اگر دلتان گرفت و خواستید مادر ما را زیارت کنید، بروید قم و قبر فاطمه معصومه را زیارت کنید!
 

 


مسیر تمام فیض ها و برکات

علامه طباطبایی (رضوان الله تعالی علیه) از استادشان: آیه الحق سید العلماء الربانیین آیه الله العظمی حاج سیدعلی قاضی (رضوان الله تعالی علیه) نقل نمودند که ایشان فرموده اند:
تمام فیض ها از مسیر حضرت اباعبدالله (علیه السلام) به عالم می رسد؛ و پیشکار ایشان هم، حضرت اباالفضل العباس هستند!
 

 

سراینده شعر گلی گم کرده ام

در زمان کودکی ما یک سید نورانی در تبریز بود به مام آقا سید حسن کهنموئی؛ خیلی فاضل و مجهول القدر بود.
من نوجوان بودم و در مجلس شرح صحیفه سجادیه اش شرکت می کردم. طبع شعر داشت که در آن گاهی به ریاضی و گاهی به رجائی تخلص می نمود.
اشعار دلنشین و خالصانه ای می گفت که بسیار زود در شهرهای مختلف پخش می شد، خیلی اخلاص داشت!
این شعر معروفی که زبان حال حضرت زینب بعد از شهادت حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) است، مال همین سید است:
 


 

غرض اصلی، عبودیت است

از حضرت آیة الله العظمی بهجت شنیدم که فرمودند: در محضر استادمان آیت الله قاضی بودیم. ایشان فرزندان زیادی داشتند؛ چون چند عیال داشتند.
بچه ها می آمدند و می گفتند: پول بدهید! ایشان می فرمودند: پول نیست! در آخر که بچه ها رفتند، آقای قاضی فرمودند: من اگر بخواهم، طلا هم حاضر می شود!
استاد من هم می توانست این کار بکند، ولی ما نمی کنیم! هدف از خلقت ما این است که بنده خدا شویم. مقام بندگی خدا، بسیار مقام بالایی است.
ما خلق نشده ایم که حتما دارای کشف و کرامات باشیم، بلکه غرض اصلی، عبودیت و بندگی است. چه مقامی بالاتر از این که خداوند رب العالمین از انسان راضی باشد؟!
 

 

عظمت مقام مرحوم میرزای قمی

یک عده افراد از دهات اطراف قم آمده بودند حرم حضرت معصومه و برای آ»دن باران توسل کرده بودن. میرزای قمی (رضوان الله علیه) به خواب یکی از اولیای الهی آمده بود و فرموده بود: به این مردم بگویید مسائلی مثل باران خواستن را به من بگویند، وقت حضرت را نگیرند؛ شفاعت خانم برای قیامت است!
در بغداد، کیسه پول شخصی را سرقت می کنند، ابن السبیل می شود. توسل می کند برای رفع گرفتاریش به امام زمان. بالاخره خود را به قم می رساند؛ به او می گویند: برو نزد میرزای قمی (این قضیه در زمان مرجعیت میرزای قمی بوده است) شاید برای تو کاری بکند! می آید خدمت میرزا و داستان خود را عرض می کند. میرزا دستش را می برد یزر همان تشکی که رویش نشسته بوده و کیسه شخص را بیرون می آورد و به دستش می سپارد!
حضرت آیه الله العظمی اراکی که عالم بسیار باطن دار و بزرگواری بودند و من خیلی خدمتشان رسیده بودم فرمودند: هرگز نشد که من مشکلی داشته باشم و یک سوره قرآن برای میرزای قمی بخوانم و مشکل من حل نشود!
این فرمایش ایشان بسیار مهم است؛ زیرا این بزرگوار حدود صد سال عمر شریفشان بود؛ یعین در طول این عم

وصيه آيتالله العظمي بهجت به زائر

در خدمت حضرت آقاي بهجت بودم شخصي آمد گفت: ميخواهم بروم حرم چه كار كنم، توصيه اي ميفرمائيد؟!
فرمودند: من بيشتر از آنچه در مفاتيح نوشته بلد نيستم؛ اما وقتي ميرويد آنجا، اتصال قلب به لسان باشد!
(يعني توجه و حضور قلب داشته باشيد و دلتان همراه زبان و گفتارتان باشد!)


گيرنده ميخواهد

در قم سيد بزرگواري بود و چاپخانه داشت!
از خواص علامه طباطبايي و محرم سر ايشان بود. اين سيد داراي معنويات و حالات بالا و اهل كتمان بود. روزي در منزلش ما را دعوت كرد.
بنده با شخص ديگري خدمتش رسيدم. در ضمن صحبت، به پهناي صورت اشك ميريخت.
قضيه اي ازعلامه طباطبايي (رضوان الله عليه) نقل كرد گفت: روزي با آقا كار داشتم رفتم در منزل ايشان؛ هر چه در زدم و منتظر ماندم كسي نيامد، معلوم شد كسي در منزل نيست.
ناگهان صدايي در گوشم گفت: در نزن، آقا رفته اند قبرستان نو! كسي هم در كوچه و اطراف من نبود...

با خودم گفتم: ميروم قبرستان نو، در ضمن به صحت و سقم اين صدا هم پي ميبرم!
با سرعت خودم را به قبرستان نو رساندم؛ ديدم ايشان در ميان قبرها در حال قدم زدن هستند. من خودم را آماده كرده بودم كه تا ايشان را ديدم قضيه اين صدا را به ايشان بگويم حتي اگر ترديد كردند قسم بخورم!
همين كه خواستم مطلب را بگويم فرمودند: دست و پايت را گم نكن، از اين صداها زياد است، گيرنده ميخواهد!

قا سید مهدی قوام (رضوان الله تعالی علیه) مرد بسیار بزرگ و با سعه صدری بود؛ اعجوبه ای!
شبی دزدی وارد منزلش میشود؛ همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود، آقا سید مهدی بیدار میشود، با کمال خونسردی به او میگوید: می خواهی این فرش را چه کنی ؟
دزد می گوید : میخواهم آن را بفروشم.
آقا سیدمهدی میگوید: اگر بفروشی، آن را از تو خوب نمیخرند؛ من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد! برو آخر بازار عباس آباد، بگو: سیدمهدی فرستاده! آن را بفروش و برو کاسب شو!

بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده؛ و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است.
در زمان طاغوت که فسق و فجور و فساد همه جا را فرا گرفته بود، یک شب آقا سیدمهدی قوام منبری میرود در همان بالاشهر تهران؛ به ایشان پاکتی پر از پول میدهند.
در حال رفتن به منزل، در مسیر یک زنی را میبیند، وضعیت نامناسبی داشته و معلوم بوده اهل فساد و فحشا است!
آقا سیدمهدی به یک پیر مردی میگوید: برو آن زن را صدا کن بیاید!
آن مرد تعلل میکند و میگوید: وضعیت آن زن و بی حجابی اش مناسب نیست او را صدا بزنم. خلاصه با اصرار سید و با کراهت می رود و او را صدا می زند که آن آقا سید با شما کار دارند!
زن می آید، آقا سیدمهدی از آن زن می پرسد: این موقع شب اینجا چه می کنی؟!
زن می گوید: احتیاج دارم، مجبورم!
سید آن پاکت پر از پول را از جیبش در می آورد و به زن می دهد و می گوید: این پول، مال امام حسین - ع - است، من هم نمی دانم چقدر است؛ تا این پول را داری، از خانه بیرون نیا!

مدتی از این قضیه می گذرد، سید مشرف می شود کربلا. (در آنجا) زنی بسیار مجبه را می بیند با شوهرش ایستاده اند.
شوهر می آید جلو و دست سید را می بوسد و می گوید: زنم می خواهد سلامی به شما عرض کند!
زن جلو می آید و سلام می کند و می گوید: آقا سید! من همان زنی هستم که آن پاکت را در آن شب به من دادید؛ ایشان هم شوهر من است که با هم مشرف شده ایم زیارت؛ من آدم شدم!

وزی شخصی در مجلسی از آیت الله میرزا احمد آشتیانی میپرسد:
آیا در این زمان، راه سلمان شدن باز است؟! (این سوال بسیار سوال مهمی است، یعنی آیا راه کمال در این عصر برای افراد مفتوح است، آیا میشود به مقام معرفت کامل و درجات سلمان هم رسید؟!)
ایشان سکوت و تأمل پرمعنایی نمودند، سپس فرمودند: بلی راه سلمان شدن، باز است. و این فرمایش ایشان، که از روی حقیقت و متن واقعی سخن میگوید، بشارت بسیار بزرگی است برای همه جوان ها، برای همه مشتاقان کمال، که راه بسته نیست، همت و تلاش می خواهد!
 

تاریکی و روشنایی بزرخ

عمده چیزی که برزخ را تاریک میکند، حرف پشت سر مردم است، غیبت، تهمت ... یکی از چیزهایی که برزخ را روشن میکند، گره گشایی از کار مردم است. برزخ را گناهان، تاریک میکنند؛ و از آن طرف اعمال خیر، باعث روشنایی عالم قبر و برزخ میشوند.

 

نصیحت آیت الله سلطانی

مرحوم آیت الله العظمی سلطانی طباطبایی (قدس الله نفسه الزکیه) عالم بسیار بزرگوار و استاد العلماء به معنی الکلمه بود .یعنی به جز چند تا مرجع که با ایشان هم سن و هم دوره بودند، باقی علماء قاطبه شاگردی آقای سلطانی را نموده بودند.
یکی از آقازاده های ایشان می گوید:
یک روز نشسته بودیم؛ با خود گفتم از پدرم استفاده بکنم، به ایشان گفتم:
اگر بنا بشود که شما به من فقط یک نصیحت بکیند، چه میگویید؟
میگویند:
ایشان سرشان را پایین انداخته، تأملی کردند؛ سپس سرشان را بلند کرده فرمودند:
آبروی کسی را مبر!