صله رحم؛ اتصال به رحمانیت خداوند

صله مصدر از ریشه "وصل" و به معنای پیوستن و متصل شدن دو چیز است.(1)  و  رَحِم در لغت و عرف به معناى نزدیکان و بستگان انسان است(2) . بنابراین  صله رَحِم به معنای پیوند و پیوست به خویشاوندان و بستگان است.

رَحِم و رحمت در واژه از یک ریشه اند  اما این اشتراک تنها در قاموس واژگان  نیست بلکه در واقع هستی نیز رَحِم و رحمت قرین یکدیگرند. رسول خدا(ص) در حدیثی قدسی می فرمایند:

 إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ أَنَا الرَّحْمَنُ خَلَقْتُ الرَّحِمَ وَ شَقَقْتُ‏ لَهَا اسْماً مِنِ اسْمِي فَمَنْ وَصَلَهَا وَصَلْتُهُ وَ مَنْ قَطَعَهَا قَطَعْتُه‏ (3)

من رحمان هستم و نام رحم را از اسم خود مشتق کرده ام . پس هر کس صله رحم کند و با بستگان خود پیوند برقرار سازد،

من او را با رحمت خود وصل خواهم کرد و هر کس قطع کند، من رحمت خود را از او خواهم برید

تعلم  و تعلیم  مقدم بر تاثر و تاثیر است.ریشه تعلیم ، تعقل و ریشه تاثر احساسات کور است.

اخرین و اولین دشمن  هر کسی هوس های هر انسان هستنند.....بازنده و برنده بودن هر انسانی خود اوست......پس بهتر است هر انسانی بازنده دشمن خود ش که خود اوست نشود.

چهل گام تا رسیدن به خود باوری:
گام اول:

معرفت از ابواب بزرگ الهی است که از خویشتن، پیرامون، فراسو و ابعاد نادیدنی در آن صحبت می شود و معرفت خویش را به انفع المعارف تعبیر کرده اند. ظریفی می گفت: از مواردی که بعضی افراد ژرف کاو و اندیشه ورز گاهی ناخود آگاه بیان می کنند، این است که شما سخن مرا درک نمی کنی. گاهی فرد زاویه ای از ژرف نگری دارد که دست یافتن به آن، بسیار مشکل است.
گام دوم:
مساحت فکر یک فرد، گاهی به حدی در افق، عمق، عرض و طول رشد یافته که گاه سخنان او را کامل درک نمی کنند. معمولا تکه کلام های افراد باورمند و روش مند اینهاست: مرا درک نمی کنی؛ مقصود من این نیست؛ بسیار سطحی است؛ مقوله چند لایه ای است و ...
گام سوم:
چگونه به این ساحت ها قدم بگذاریم و ما نیز از این ابعاد کوچک، به ساحت های عمیق و دقیق برسیم. بودا می گوید:(2)ای انسان! خود، پناه خویشتن باش! یعنی در این عالم شدن و رَسش را باید از خود آغاز کنی و هر چه شناخت تو به خویشتن خویش بیشتر شود، خود بهتر می توانی پناهگاه علمی، مأمن روحی، آسایش روانی، آرامش درونی و شادی جاودانه را برای خویش رقم بزنی.
گام چهارم:
وقتی از حکیم متألهی پرسیدند: چگونه به دو درجه سنگین دانش زاینده و درون زلال دست یافتی؟ فرمود: به دو چیز به این دو رسیدم؛ یکی غنیمت شماری لحظه ها و فرصت ها برای گرفتن، شدن و بالندگی و دیگری نگهبان دل خود بودن. باور داشتم که این دو دریچه، مرا به سعادت دو جهان خواهند رساند.
گام پنجم:
باور خویشتن، آدمی را به خدای نزدیک تر می کند؛ زیرا از نعمت ها و مواهبی که خداوند در درون ما به ودیعه نهاده، بهتر استفاده می کنیم و این یعنی سپاس در برابر نعمت های معبود. دانشمندان عقیده دارند که آدمی به هر اندازه نیز مدارج علمی، تحقیقاتی، کشفیات و ابتکارات را در طول عمر خویش تجربه کند، باز هم در دم مرگ، تنها حدود 3 تا 6 درصد از توانمندی های خود را از قوه به فعل درآورده است و حدود 94تا 97 درصد از ظرفیت هایی را دست نخورده به عالم دیگر می برد.
گام ششم:
تحقیق در زندگی انسان های جاویدانی که خویش را باور کردند و یاور خویشتن گردیدند، مانند اینشتین، رازی، ملاصدرا، لئونارد داوینچی، ادیسون، موتزارت(موتسارت)، گوگن و ابن سینا...ثابت می کندکه اینان نیز فقط حدود 4 تا 6 درصد از استعدادهای خویش را به کار بسته اند. و حال اینکه می دانیم این انسانهای جاویدان در اوج باورمندی بوده اند اما صحبت روی مسأله دیگری است و آن توانی بی پایان انسان است.
گام هفتم:
عدم باور به توان مندی، نوعی حصارچینی و غصه گزینی است و این حصار، بسیار خطرناک است؛ حصاری است که شما را از موفقیت جدا می کند؛ زیرا موفقیت = باورمندی + حرکت(3)
گام هشتم:
فراموش نکنیم که عمر کوتاه است، دنیا فرصت است و هر کس دنیای خود را دارد تا فرصت هایش را معنا دهد، زنده کند، بجوید و اجازه ندهد فرصت هایش را غفلت ها از بین ببرند. شاید جالب باشد که بدانید محوریت استعداد، هوش و توان ذهنی، همیشه اولویت غالب نیستند. بسیاری از افراد موفق، پشتکار مدار بوده اند و نه با استعداد؛ به شرطی که اسیر چرخه تمام نشدنی منفی بافی و تسلیم

سلطنت شیطان بر ما وجود ندارد. شیطان بر ما سلطنت ندارد فقط می تواند ما را صدا بزند اگر ما صدایش را جواب دادیم آنوقت روزش می رسد. تا من جواب ندادم، دست ندادم، زورش به من نمی رسد. می تواند وسوسه کند. بیش از این نمی تواند. گوش نده.

به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم متن ذیل سخنرانی ارزشمند استاد جاودان با موضوع سلطنت شیطان در زندگی انسان است.

 أعوذ باللهِ منَ الشَّیطانِ الرَّجیم. بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم. الحَمدُ للهِ رَبِّ العالمین وَ لا حَولَ وَ لا قوَة إلا بالله العَلیِّ العَظیم وَ الصَّلاة وَ السَّلام عَلی سَیِّدِنا وَ نبیِّنا خاتم الأنبیاء وَ المُرسَلین أبِی القاسِمِ مُحمَّد وَ عَلی آلِهِ الطیِبینَ الطاهِرینَ المَعصومین سِیَّما بَقیة اللهِ فِی الأرَضین أرواحُنا وَ أرواحُ العالمینَ لِترابِ مَقدَمِهِ الفِداء وَ لعنة اللهُ عَلی أعدائِهم أجمَعین إلی یَوم الدّین
 
آدم هر جوری بخواهد فکر بکند و هر قدر خود را آزاد بداند هر قدر فکر کند که دارد آزادانه عمل می کند،هر قدر فکر می کند اختیار تام دارد،هر جور می خواهد فکر کند! ولی آدمی زاد در اصل تحت ولایت خارجیست. حال این ولایت یا ولایت الهی یا ولایت شیطانی است هرگاه آدمی از تحت ولایت الهی بیاید بیرون ، می رود بیرون تحت ولایت شیطان . شیطان یک داستان را می گوید در آخرکار .« و قال الشیطانُ لمّا قـُضی الأمر» وقتی همه چیز تمام شد 

( وای از آن وقتی که همه چیز تمام می شود. و لذا برایتان عرض کردم یک بزرگی یک بزرگ دیگری را خواب دیده بود شب شنبه خواب دیده بود گفت: آقا می خواهم بیایم پیش شما اما از نظر شکست اجتماعی نمی توانم بیایم.او صاحب عنوان و مقام بود. آن آقایی که خوابشان را دیده بودند ایشان فرمود به آن فرد، همه چیز تمام شد. همه چیز تمام شد یعنی چه؟ ایشان بیدار شد و فردا فهمید که صبح روز جمعه ایشان فوت کرده است. ایشان شنبه خواب دیده همه چیز تمام شده .

این همه چیز تمام شد. من معلمم، تمام شده آقا. وزیر،تمام شد. تاجر، تمام شد. هر چه هر که ... تمام شد. دوره ای که من و شما خیال می کردیم سلطنت داریم، تمام شد. حالا کاملاً می فهمی که سلطنت تمام شد. در جایی دارد که تو که فکر می کردی که سلطنت داری ای کاش یک کاری می کردی.در دوران سلطنت خود کاری کرده بودی.)

« و قال الشیطانُ لمّا قضیَ الأمر» وقتی همه چیز را تمام می کند می برند دادگاه. طرفین را می برند دادگاه دیگر. لمّا قضیَ الأمر ، او می گوید:« قال الشیطانُ إنّ الله وَعدَکم وعدَ الحق و وعدتـُکم» من به شما وعده کردم. صد تا وعده کردم صدبار هزاربار هرگناهی را که]پیشنهاد می کردم[ یک درب باغ را باز کردم. درب باغ سنجد. می گفتم این درب بهشت است بعد وقتی می رفتی می دیدی نیست.« و وعدتکم فأخلفتکم » من هم به شما وعده کرده بودم اول شیرین بنظر می آید دیگر. بعد معلوم می شود که نه خیلی هم شیرین نبود مثل پوسته ی قرص هایی که داخل آن خیلی تلخ است اما یک پوسته شیرین دارد.« و ما کانَ لی علیکـُم بسُطان » بر شما سلطنت نداشتم.

من، منِ شیطان بر شما سلطنت نداشتم. خدای متعال برای من سلطنت قرار نداده بود مگر خود تو بخواهی. اگر خودت بخواهی سلطنت شیطان را، لازم نیست پرچم هم بزنم درخانه ام. آنها که خیلی آزاد فکر می کنند واقعاً فکر می کنند آزادند. همه چیز برای من آزاد است؟ نه آقا! همه اش سلطنت شیطان است. خودت خواستی. تو تا آزادی را انتخاب کردی، ولایت شیطان را خواستی. رفتی زیر سلطنت شیطان. 

« و ما کانَ لی علیکم بسُطان » در ساختمان اولیه انسان و شیطان ، برای شیطان بر انسان سلطنت قرار نداده. فقط می تواند از دور تو را صدا کند. جوابش را که دادی مشکل شروع می شود « إلا أن  دعَوتـُکم » من فقط شما را صدا کردم. « فاستجَبتم لی » جواب من را دادید. یک دری باز کردم، صدایتان کردم. آمدید داخل. آمدید داخل دیگر در بسته شد. « فلاتلومُونی و لومُوا أنفسَکم » به من چیزی نگویید.

خودت می خواستی . اول که اینجا نشستم می خواستم این را بگویم که یک لحظه رها کنی، این طرفین، هم آن سلطان و هم این سلطان، (این سلطان دروغین و هم آن سلطان واقعی) لحظه به لحظه مراقب شمایند اگر رها کنید مواظبت خودت را نکنی آن طرفی(شیطان) تو را می برد . یک خیالی به آدم می رسد یک منظره ای جلوی چشم من عبور می کند یک خیال می آید خیال را راه نده اگر خیال را راه دهی بعد قدم بعد و بعد قدم بعد و می رود همان تحت سلطنت شیطان. مرا ملامت نکنید خودتان را ملامت کنید. من امروز نمی توانم برای شما هیچ کاری بکنم. من به شما می گفتم که شما این کار را بکن، من ضامن آن. همه چیز را من ضامن هستم.

در جنگ بدر بود یا اُحُد بود، آمده بود گفت من شما را پناه می دهم بجنگید شما پیروز می شوید شما در پناه من هستید من کمکتان می کنم. بعد هم فرار کرد و رفت. دروغ می گوید. من گفتم]اما[ دروغ می گفتم من فریادرس شما نیستم امروز شما هم هیچ کاری برای من نمی توانید بکنید . من ]هم[ برای شما هیچ کاری نمی توانم بکنم .(سوره ابراهیم آیه 22)

« إِنـّهُمُ اتـّخَذوا الشـّیاطینَ أولیاء »(سوره اعراف آیه30) خودشان خواستند یک ولی دروغین]را[.
یک داستان برایتان عرض کنم بلکه از خواب بیدار شوید.

یک آقای خوبی بود خیلی وقت است که من ایشان را ندیده بودم. گفتند ایشان منزل یک آقایی مهمان بود و در زدند. سر ظهر بود . کیه ؟ دیدند یک درویشی است.آقا دید یک درویشی آمده. عیب نداره بگو بیاید داخل. آمد داخل و گفت : آقا من طبق دستور پیر و مرادمان یک ذکر می گویم. وقتی این ذکر را زیاد می گویم، یک تغییر حالت برای من ایجاد می شود و احساس می کنم دارم میروم بالاتر. در آسمان ها یک تخت سلطنتی آنجا هست و یک پیرمرد با هیبتی آنجا بر تخت نشسته است. ایشان هیچ چیزی به او نگفت.]فقط[ گفت: حالا این بار که این ذکر را گفتی و آن آسمان رفتی یک صلوات هم بفرست. آنجا ایشان شنید و رفت. گفتند مثلاً 6 ماه بعد باز دوباره آن بزرگوار داخل همان خانه مهمان بود. باز در زدند و گفتند همان درویش آمده و فقط در پیشانی او یک علامت شکستگی جدی بود . چه خبر؟ گفت بله آقا آن مرتبه که من فردای آن روز ذکرها را گفتم و به اصطلاح آن عروج برای من دست داد وقتی به پایگاه تخت سلطنتی آن پیر رسیدم یک صلوات هم علاوه بر آن ذکرهایی می گفتم، گفتم . آن پیر چنان لگدی به من زد که وقتی به هوش آمدم دیدم این سرم شکافته. حالا به کجا خورده بوده شکسته؟!

تخت سلطنت دارد بین زمین و آسمان. تخت سلطنت دارد. هر کسی در روی زمین زندگی می کند در تحت سلطنت او هست این پادشاه دروغین عالم که الان بر عالم او سلطنت می کند. یک تعداد اندکی هم آدمهایی هستند که از تحت سلطنت او رفتند بیرون. خودش خواسته تا خودش نخواسته بود نمی شد. خدای متعال برای ]او[ سلطنت قرار نداده است اگر بخواهی بله. چرا؟آیه بعد:« إِنـّا جَعَلنا الشـّیاطینَ أولیاءَ لِلذینَ لا یُؤْمِنون‏ »‏(سوره اعراف آیه27)  ما شیاطین را ولی کسانی قرار دادیم که خدا را قبول ندارند. قیامت را قبول ندارند، هر که ایمان ندارد آن سلطنت شیطان را پذیرفته است بنابراین ولی خودش را شیطان قرار دادیم « إِنـّا جَعَلنا الشـّیاطینَ أوْلِیاءَ » او گفت من سلطنت ندارم، اما بر این آدم ها سلطنت دارم. ولیّ آنها هستم .

سلطنت هم دارم لِلذینَ لا یُؤْمِنون‏. خُب چطور می شد؟ « إِنَّ الـّذینَ تَولـّوْا مِنکمْ یَوْمَ التقَى الجَمْعان إِنـّمَا استزَلـّهُمُ الشَّیْطانُ ببَعْض ما کسَبُوا»(سوره آل عمران آیه 155) راه ورود شیطان; آنهایی که پشت  کردند در میدان جنگ وقتی جنگی بپا شد ، جهاد بود، طبق شرایط بود، پشت کردن به جنگ جزو گناهان کبیره است. آنهایی که پشت کردند، از جمع شما پشت کردند در روزی که دو دسته ی مسلمانان و کفار رو در رو شدند یک دسته ای پشت کردند و فرار کردند. از میدان گریختند. آنها « إِنـّمَا استزَلـّهُمُ الشَّیْطانُ ببَعْض ما کسَبُوا » یک کارهایی کرده بودند.

به خاطر آن کارهایی که قبلاً کرده بودند یک خیالاتی کرده بودند. شیطان به خاطر آن خیالاتی که کرده بودند یک رفتارهایی داشتند. به خاطر آن رفتارهایی که کرده بودند یک اخلاق هایی بروز داده بودند. به خاطر آن اخلاقهایی که بروز داده بودند، آنها را توانست بلغزاند. اگر من ترسیدم فرار کردم ترس از کجاست؟ ترس از کجاست؟ ترس از شیطان است. 

باز قرآن دارد که، « إِنـّما ذلِکمُ الشـّیْطانُ یُخَوِّفُ أولِیاءَه » (سوره آل عمران آیه 175) ‏دوستانش را می ترساند. آنهایی که با او قرارداد دوستی بسته اند می ترساند. یک چنین جایی که نباید بترسند می ترسند. بنابراین بخاطر ترسشان فرار می کنند چرا؟! ]چون[دست دوستی داده بودند. یک نیم ساعت نشسته بودند با هم صحبت کرده بودند. گاهی آدم می نشیند در دل خودش دارد صحبت می کند. طرف صحبتش شیطان است اگر این یک کاری نکرده بود ]آن[روز شیطان نمی رسید که او را بترساند. 

در یک جایگاه مهم; یعنی من یک کار کوچک می کنم، بعد دومی هم می کنم، سومی و چهارمی را هم می کنم، نمونه اش را قبلاً هم مکرر عرض کرده ام. به حضرت صادق(ع) عرض کردند که آقا حضرت یوسف علیه السلام چرا نلغزید و در برخورد با زلیخا چرا نلغزید؟ فرمودند: چون از روز اول که آمده در این خانه در صورت این زن نگاه نکرده بود. از روز اول سرش پائین است. کسی که از روز اول سرش پایین است وقت بزنگاه بزرگ نمی گذارد که بلغزد و اگر گاهی نگاه کرده بود آن لحظه لغزید بود. ذره ذره این کوچولوها جمع می شود.

البته کوچولویی که حال عرض می کنیم. « إِنـّمَا استزَلـّهُمُ الشَّیْطانُ ببَعْض ما کسَبُوا » یک کارهایی کرده بودند، اینجا لغزاندشان. حادثه بزرگ، حادثه بزرگ است. باید قبل از آن هیچ مشکلی من نداشته باشم. حادثه بزرگ است اگر من مشکل داشته باشم می لغزم در مشکل. من در ذهنم دارم فکر می کنم خدایی نکرده در مورد یک زلزله. اگر مثلاً یک گوشه این ستون یک مشکل داشته باشد وقتی زلزله سنگین  باشد این ساختمان می ریزد. اما اگر این ساختمان مشکل نداشته باشد حتی با بعضی زلزله های سنگین هم نمی ریزد.

یک حوادث بزرگ پیش می آید در حوادث بزرگ، من اگر گذشته ی منظمی دارم طوری نمی شود. خطر پیش نمی آید. اگر من در گذشته ام مشکل دارم حال که عرض می کنم مشکل داشته، آدمیزاد گاهی به طور طبیعی برایش یک مشکلی پیش می آید، شما یا اشتباه را جبران می کنی یا نمی کنی. اگر جبران کردی آنوقت مثلاً فرض کنید این ستون یک پیچش شل است. ما آن را مستحکم کردیم. به یک دلیل این پیچ شل شده من آن را مثلاً متخصص آوردم سفت کرد.

وقت زلزله نمی ریزد اما اگر کسی .... « إِنـّمَا استزَلـّهُمُ الشَّیْطانُ ببَعْض ما کسَبُوا » در پایان سوره توبه هم « أوَلا یَرَوْنَ أنـّهُمْ یُفتنونَ فی‏ کلِّ عام مَرَّة ً أوْ مَرّتیْن ثمَّ لا یَتوبُونَ » قبلاً صحبت بود. اینها اگر یک محاسبه داشتند می دیدند که ... امسال من 2 تا کار بزرگ کردم. این ها مشاهده نکردند اگر خودشان و گذشته خودشان را مثلاً نامه عمل خودشان را که نگاه می کردند می دیدند که در این سال گذشته یکی دوبار یک حوادث بزرگی پیش آمد. من کوتاه نیامدم. لغزیدم کاملاً. به فتنه گرفتار شدند در هر سال مرة أو مرتین. در هر سال یک بار یا دوبار ثمَّ لا یَتوبُون‏.

برای آدم ممکن است لغزش پیش بیاید. این را خدای متعال سخت نمی گیرد. مهم این است که من این لغزش را جبران نمی کنم. حلش نمی کنم. یک وقت من اوقاتم تلخ شد و یک چیزی گفتم. به یک کسی گاهی یک حرف خیلی بدی زدم. یک آبرویی را بردم. یک آبرو رفت. یک چیزی من اطلاع دارم از فلانی گفتم چون از دستش اوقاتم تلخ بود. این بنده خدا به باد فنا رفت مثلاً. جبرانش کردی یا نکردی؟ ثمَّ لا یَتوبُون‏.

فتنه برایشان پیش می آید بعد آنها توبه نمی کنند. روی حرفش می ایستد. وَ لا هُمْ یَذکـّرُون.‏ حتی یادش هم نیست. این آنوقت یک چیز بزرگتر پیش می آید که آن چیز بزرگتر یکباره همه چیز را نابود می کند آنجا می روی، دیگر رفت إِنـّمَا استزَلـّهُمُ الشَّیْطانُ ببَعْض ما کسَبُوا. این ببَعْض ما کَسَبُوا، بعض ماکسبوا که جبران نشده است.

اگر جبران شده بود دیگر باعث لغزش بعدی نمی شد. کسی که اگر چیزی برایش پیش آمد بلافاصله می کوشد جبران کند، وقت حوادث مهم، خود را حفظ می کند. من کوشیدم در حد مقدورم که کاری نکنم که دنیا را بر علیه من بشوراند. آدم یک کاری می کند که دنیا بر علیه او می شورد.

شورش آن بعد معلوم می شود. شورش اول و شورش دوم و شورش سوم در می شود. یکباره معلوم می شود این کل جهان در اطاعت خداوند است من فقط می توانم مخالفت کنم اگر مخالفت کردم از راهی که همه جهان دارد می رود من مخالفت کردم مقابل سیل دارم می روم حالا مثلاً سیل. مقابل یک نهر خیلی نیرومند یکبار دوبار سه بار می لغزد. إِنـّمَا استزَلـّهُمُ الشَّیْطانُ ببَعْض ما کسَبُوا. یک کاری که کرده بود آنرا می لغزاند. عرض کردیم که کاری که جبران نکردیم و اگر جبران کرده بودیم خطر پیش نمی آمد. إِنَّ الذینَ تَوَلـّوْا مِنکمْ یَوْمَ التقَى الجَمْعانِ إِنـّمَا استزَلـّهُمُ الشَّیْطانُ ببَعْض ما کسَبُوا.

اینجا فرمودند: « أوَلا یَرَوْنَ أنهُمْ یُفتنونَ فی‏ کلِّ عام مَرَّة أَوْ مَرّتیْن». اگر توبه کند اگر جبران کند مشکلی نیست حل می شود. در حوادث بزرگ خدا حفظ می کند. خدا باید حفظ کند. در حوادث کوچک هم خدا باید آدم را حفظ کند. گاهی یک دوستانی به من نامه نوشتند یا حضوری گفتند که من مثلاً گرفتارم به یک گناه و خیلی می کوشم زحمت می کشم رنج می برم دعایی می کنم التماس می کنم یک هفته ، دو هفته، سه هفته درست می شود دوباره می لغزم. این لغزش از طرف خودم است خدا که من را نمی لغزاند.

که مکرراً از حاج آقای حق شناس شنیدم این حدیث حضرت رضا علیه السلام را ایشان از حضرت رضا نقل می کردند که إن الله لا یوصَف بترک. بعد می فرمود که خدای متعال هیچ کس را هُل نمی دهد به سوی بدی. اصلاً. همینطور که عرض کردم ما کسی را هُل نمی دهیم به سوی گناه. هیچ در ساختمان الهی همچنین چیزی نیست. من را او رها می کند. هر کسی سالم مانده خدا او را گرفته. چطور می شود من یکباره بلغزم؟ یک کاری می کنم او مرا ول می کند.

به آن آقایان من گفتم که تو وقتی یک هفته دو هفته راحتی وشیطان نتوانسته به تو غلبه کند خیالت راحت می شود. در خیال راحتی شیطان می آید. خیال راحت شیطان می آید. اما اگر من آن ترسی که اول داشتم این ترس مانده، هنوز دارم، چشمم به خداست، اگر چشم من به مرحمت خداست، خدا مرا رها نمی کند. من می ترسم]پس[خداوند مرا رها نمی کند. اگر خیال من راحت شد یا بدترش اینکه مغرور شدم، اگر مغرور شدم حتماً آدم می رود در جهنم. مغرور حتماً می لغزد. 

شیطان بر ما سلطنت ندارد خدای متعال برای شیطان بر ما سلطنت قرار نداده. او فقط می تواند وسوسه کند یک کلمه در گوش من می گوید می رود بیش از این نمی تواند. من اگر یک قدم دنبال او رفتم آنوقت می آید گریبان مرا می گیرد و می برد. من تا زیر بار سلطنت شیطان نروم او بر من سلطنت نخواهد داشت. 

آنهایی که معصوم اند حال ما در این امت می گوییم 14 معصوم. حال همه انبیاء معصوم اند. چرا]نمی لغزند[؟ چون دائماً می ترسند آن لحظه ای که خیال من راحت شد، همین که خیالم راحت شد شیطان می آید. آدمی که می ترسد شیطان زورش به او نمی رسد. آنها چون از همه بیشتر می ترسند چون از همه بیشتر می ترسند بنابراین از همه بیشتر محفوظ اند. هر چه بیشتر می ترسد، از لغزش می ترسد، از شیطان می ترسد، از قیامت می ترسد، ازٍ عذاب می ترسد، از جهنم می ترسد. می ترسد. 

ببینید باز برایتان عرض کردم در جنگ بدر پیامبر مثلاً میدان جنگ است دیگر همه بسیج شدند. مثلاً شب بود. شب جنگ؛ فردا صبح می خواهند دو تا نیرو در برابر هم قرار بگیرند. آن شب رفته پشت خیمه روی خاک افتاده نه روی مهر. 

(چون مهر ما تمیز، جانماز ما تمیز،همه چیز تمیز است. اگر یک وقتی سخت شد،یک خاکی پیدا کنید سرتان را روی خاک بگذارید. حاج آقای حق شناس فرموده بود سرتان را بگذارید روی خاک. خاک گیر بیاورید آدم پیشانی اش را روی خاک بگذارد آنجا یک مقدار صحبت بکند مؤثر تر است) 

مردم دیدند روی خاک افتاده بود. از سر شب تا صبح داشت دعا می کرد. إن شئتَ لا تُعبَد لا یغب. اختیار با توست. این اصل چیزهای بسیار مهمی است. وجوه توحیدی در آن بزرگان است. خدایا تو خودت می خواهی. تا حالا مرا فرستادی برای اینکه مردم به بندگی تو بیایند. حالا دلت نمی خواهد. اختیار با توست. اختیار تو مطلق است. هیچ وقت محدود نمی شود.

اختیار تو به هیچ دلیلی دقت کنید به هیچ دلیلی اختیار خدای متعال محدود نمی شود. اختیار تو مطلق است اگر می خواهی من و همه مؤمنان فردا نابود شویم یک نفر باقی نماند دیگر هیچ کس روی زمین تو را عبادت نکند اگر اختیار کنی بخواهی اختیار با توست. اما وعده کردی و وعده ی تو حق است چون خودت گفتی و من می دانم هر چه تو می گویی حق است پس به وعده ات عمل کن و عمل کرد. ببینید خدای متعال وعده کرده است. اختیار با توست. هیچ چیزی اختیار تو را محدود نمی کند. این خیلی مهم است فقط در آن درجه از توحید آدم می تواند آنرا بفهمد.

می گویند که مؤمن جایگاهش بهشت است و این قطعی است ولی اگر خدا نخواهد چطور است؟ باز محدود نیست. مسلمان مؤمن درست جایگاهش بهشت است حتماً. اما اگر حال که یک چنین قولی دادیم دست ما بسته است؟ نه بسته نیست. دست تو همیشه باز است.  من می دانم تو اگر بخواهی این قانون را بهم بزنی می توانی بهم بزنی. این قانونی را که خودت گذاشتی دست تو را نمی بندد. مسلمان مؤمن آفریده است.

مسلمان مؤمن خوشبخت است. این قانونی است که خودت گذاشتی قطعاً هم تخلف نمی شود. اما این قانون هیچگاه دست تو را نمی بندد. من قانون می گویم یک قول می دهم آن قول دست مرا می بندد. خجالت می کشم. دستم بسته است.
او قولی را که داده قطعاً عمل می کند اما قولش دستش را نمی بندد قدرت او مطلق [است]. این فهم بلندی می خواهد.

باز تکرار می کنم: سلطنت شیطان بر ما وجود ندارد. شیطان بر ما سلطنت ندارد فقط می تواند ما را صدا بزند اگر ما صدایش را جواب دادیم آنوقت روزش می رسد. تا من جواب ندادم، دست ندادم، زورش به من نمی رسد. می تواند وسوسه کند. بیش از این نمی تواند. گوش نده. 

باز یک داستانی آقای حق شناس فرمودند : در خیابان می رفتیم می دیدم شیطان دارد چه می کند یک جوانی بود یک کسی از جلوی او می گذشت. این تا او را دید، چشم خودش را انداخت پائین.گفت:یا حسین. در دلش گفت. کسی در خیابان داد نمی زند که یا حسین. ایشان فرمودند من دیدم شیطانی که آمده بود ایشان را ببرد مثل یک توپ 106 خورد به سینه ی [دیوار]. شیطان این[جوان] کوبیده شد به دیوار روبرو. مثل برق کوبیده شد. نابود شد. این طوری فقط یک وِز وِز که مثل یک زنبور یا مگس در گوش آدم می کند. اینطوری است.

آنوقت من جواب بدهم یا نه؟ اگر جواب بدهم یعنی تن دادم به آن خیالی که به ذهن من رساند یک خیالی به ذهن من می آید اول هم شیرین به نظر می آید عرض کردم آنوقت من کِشَش می دهم. اگر کِشَش بدهی ممکن است آدم برود داخل جهنم.اگر نه، کِشَش ندادی، او می گفت یا حسین، شما هم بگویید: یا حسین. جداً شیطان می رود. هیچ کاری نمی تواند بکند. اما اگر آدم یک مقدار همراهی کند آنوقت شیطان می آید. یک وقت ممکن است

شرایط طوری باشد که آدم را ببرد تا قعر جهنم. یک سرسوزن محبت امام حسین آدم را از شر شیطان نجات می دهد. دیگر زورش نمیرسد این محبتی که ما داریم، مثلاً یک مقدار اندکی نور به چند واسطه به یک اتاقی می رسد مثلاً یک صندوق خانه ای. یک چنین نوری به دلمان تابیده. این اندک هم برای نجات می تواند آدم را نگه دارد. چون اندک آدم در معرض خطر است. اگر آدم در قلب، گناه بخورد، گناه مثل شراب است تا این شراب رفت پائین آدم نجس می شود. یک ذره نور هم که تابیده بود می رود. 

یک ذره نوری که تابیده می شود، در روایت هست نورش مثل خورشید می شود. آنوقت یکنفر که این خورشید را دارد. صدهزار نفر را می تواند نجات دهد. باز حاج آقای حق شناس می فرمود که بگذارید این بچه ها بیایند. همین که بیایند نجات پیدا می کنند

چون ترک فلک، ماه رمضان را برد، ایام ظاهری، که بقا نــدارد و ایام باید بگذرد ظاهر ماه رمضان رفت تا یک سال دیگر، اما اثر ماه رمضان که معرفت است، می ماند. خدای متعــال پس از ماه رمضان به انســان می گوید: ای بنده من! تو پر از معرفت شــدی جام معرفت خوردی، می معرفت را در دست داری و تــرک فلک قادر به غارت معرفتی که از ماه رمضان به دست آورده ای نیست؛ یعنی هرچند که ماه رمضان تمام شده، اما معرفتی که از آن به دست آمده اگر خوب صیانت شود ماندگار خواهد بود. چنانکه حافظ می گوید: صواب روزه و حج قبول آن کس بود که خاک میکده عشق را زیارت کرد حافــظ در ایــن شــاه بیت به نکتــه خوبی اشــاره دارد و می گوید، پس از پایان یک ماه روزه داری برای خدا؛ کســی به سعادت رسید که به معنویت ماه رمضان دســت پیدا کرد؛ زیرا ممکن اســت ۳۰ روز در تابســتان روزه گرفته، ولی چه بســا آخر ماه رمضان غروری هم پیدا کند کــه ما روزه گرفتیم و اگر دچار غرور عبادت خودش شــد، هیــچ چیز هم از معنویت ماه رمضان نفهمید و فقط گرسنه بود و تشنگی را تحمل کرد و راهی هم به معنویت این ماه نداشت. بنابراین، گرسنگی، تشنگی و تحمل سختی روزه برای این است که زنگارهای قلب انسان پاک شود، با خدا انس گرفته و از فرصت های ناب ماه صیام برای قرب الهی آن هم در سایر روزها و ماه های پس از رمضان بهره بگیرد. بنابراین لذت عید فطر برای کسانی چشیدنی و قابل لمس است که به درک فیوضات معنوی یک ماه روزه داری و عبــادت پروردگار نایل شده اند و با پایان این ماه اندوهناک و دلشاند. اندوهناک از اینکه میهمانی خدا تمام شده و خوشحال از اینکه توانسته اند یک ماه به توفیق الهی به وظایف خود عمل کنند. عید فطر برای مؤمنانی شــیرین و دلچسب است که در ماه رمضان فکر خود را از هرگونه تخیل آلوده و جهل آلوده به نفســانیات پاک کرده باشند؛ ضمن اینکه در این ماه روزه آن ها تنها نخوردن ظاهری نبوده، بلکه امســاک از نگاه بد و فکر بد بوده است. همان طور که می دانید، رمضان ظاهری دارد که گرســنه و تشــنه ای، اما در کنار آن فکر، گوش، چشــم و سایر اعضای بدن هم به روزه و امســاک نیاز دارند و اگــر مراقب این نکات نباشــیم، بی گمان از صیام جز گرســنگی و تشنگی بهره ای نبرده ایم و به تعبیر دیگر اگر ما روزه گرفتیم و بــرای ما دریچه ای از غیب حاصل نشد؛ آن گرسنگی ها و تشنگی ها را چه حاصل و هزار معصیت دیگر همچون بدخلقی، غیبت و بدسِگالی برای ما می ماند. عید فطر؛ عیداالله اکبر است؛ زیرا خیل زیادی از مؤمنان در پس یــک ماه عبادت و بندگی خدا در بحر بی نهایت رحمت خدا شست وشو یافته اند و گناهان آن ها همچون برگ درخت ریخته است و اساساً کلمه عید از عود می آید؛ به معنای بازگشت و تازه شدن؛ این کلمه فِطر هم یعنی شما به فطرت خودت بازگشتی یعنی با این روزه که هــم ظاهری بود و هم باطنی و همه وجودت امساک داشت، تطهیر شدی. عید فطر در حقیقت عید بازگشــت انسان به خویشتن گمشده خویش است و این عید برای مؤمنان مهم اســت و برای کسی که معتقد نیست به معارف اسلامی و مقامات معنوی، روز عید فطر با روزهای دیگر فرقی نمی کند. بنابراین عید فطر؛ مال جان مؤمن است و عید یعنی جان مؤمن که بدرســتی یک ماه روزه گرفته و امســاک کرده خودش را از غیر حق پاک کرده و درست مانند روزی که متولد شده زلال است.

عید فطر که از راه می رسد و با پایان ماه مبارک رمضــان این غزل حافظ که می گوید: «بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد...» قابل تفسیر می شــود؛ چون ترک فلک، ماه رمضان را برد، ایام ظاهری، که بقا نــدارد و ایام باید بگذرد ظاهر ماه رمضان رفت تا یک سال دیگر، اما اثر ماه رمضان که معرفت است، می ماند.

د جبرئیل به من خبر داد که چون خداوند یکتا و یگانه مخلوق خود را از اولین و
آخرین در محشر فراهم سازد و دوزخ سوزان را با هزار مهار که هر مهاری به دست صد هزار فرشته عمال غلیظ و شدید و سخت و
درشت جهنم میباشند مردم را به صحنه رستاخیز میکشانند و صدای مهیبی خطرناک و بسیار لرزاننده مانند فریاد یک جمعی یا
شکستن یک [صفحه ۳۷۲ ] بنیانی محکم و استوار بر گوش محشریان میخورد که بانگی جانافزا و زفیری دلفرسا میباشد مردم از
صفحه ۲۲۸ از ۲۶۹
آن صدای مهیب نعرهها میکشند و اگر اراده حق بر رسیدگی حساب نبوده از آن صدا همه جان میسپردند آن گاه متعاقب آن
یک گردونه یا حلقه آتش از جهنم بیرون جستن میکند که کالبدها را بر خود میلرزاند طالح و صالح از آن گردونه آتش
متوحش میگردند و هر کس در محشر است از هول قیامت و حساب مضطرب و پریشان خاطر خدای را به مدد و ترحم و عفو و
مغفرت میخواند حتی فرشتگان و ملائکه مقرب و انبیاء مرسل همه یک جا میگویند رب رب رب نفسی و هیچ کس جز خدا و
خویش چیزی در نظر ندارد. جبرئیل گفت اما تو ای پیغمبر خاتم در عرصه محشر به ناله فریاد امتی امتی و به اندیشه نجات امت
باشی پس از آن صراط و پل مخصوص بر روی جهنم میکشند تا بهشتیان از آن عبور کنند که ان هی الاواردها ناچار هر کس باید
از آن پل بگذرد و هر که از پل بگذرد خندان بود فرمود این پل باریکتر از مو و تندتر از دم شمشیر و برانتر از آن است. فرمود بر
آن سه پل است اول امانت و رحمت و ادای حق رحم است یعنی ادای حقوق خدا و خلق و عدم خیانت در آن و ترحم بر بندگان و
ترک ستمکاری با ایشان و معاونت و همراهی با آنها و دفع ضرر نمودن از ایشان و صله رحم را مراعات کردن و پل (قنطره) دوم
نماز است که انسان باید ادای نماز خدا بنماید و امر او را درباره نماز اطاعت کند. پل سوم عدل پروردگار عالمیان است که حکم
به عدل میراند و بر حسب مسئولیت و علم در حق ایشان حکم میشود و در این هنگام مردمان را مکلف دارند که بر صراط عبور
دهند و در عبور صفات فاضله رحمت و امانت و غیره که گفتیم آنها را از خطر لغزش و پرت شدن و افتادن حفظ میکند و اگر
دارای این صفات که ادای حق خلق است نباشد در خطر خواهد افتاد و اگر از پل دوم هم رد شد نماز بازخواست میکند همان طور
که شفاعت مینماید و این است معنی کلمه خداوند نگهبان و در کمینگاه است که مراد نماز خدا باشد و در این حرکت بسیاری
قدم سست کنند و لغزش یابند و ثابت قدم و استوار گردند و فرشتگان اطراف آنها گویند یا علیم و یا حکیم یا کریم از گناه آنها
درگذر و عفو فرما و به فضل خود ببخش و بیامرز و آنها را به سلامت بر سر منزل مقصود برسان تا هر کس از آن پل بگذشت در
رحمت الهی وارد شده و بعد که به آتش جهنم و حال دوزخیان مینگرد میفهمد چه خطری از او گذشته و از چه ورطه هولناکی
نجات یافته است آن وقت میگوید سپاس خدای را که مرا پس از یأس و نومیدی و هیبت و شدت به امید فضل خود نجاتم داد

ما نيامده ايم که در گودال گناه فرو رويم. یاد خدا طنابي است که اگر انسان آن را بگيرد، از هر سقوطي نجات می یابد"يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثيراً". 

 

حضرت آیت الله جوادی آملی در ادامه سلسله جلسات درس اخلاق خود بیان داشتند:  قرآن کريم دستورات فراواني دارد، برخي از این دستورها مقطعي است، مثل اينکه مي‌فرمايد "در ماه مبارک رمضان روزه بگيريد و مانند آن"، اما گاهي هم برخي دستورها دائمي است، مانند توصیه به یاد خدا "يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثيراً".

ایشان ادامه دادند:  سرّ اين که بايد همیشه به ياد خدا بود براساس دو نکته است، يکی از آنها به خاطر جذب خير است، چون خدای متعال «دائم الفيض علي البرية» و «دَائِمَ الفَضلِ عَلَي البريَّة» است و اين‌طور نيست که افاضه الهي تعطيل‌بردار باشد.

معظم له اضافه کردند: خداوند «باسط اليدين بالعطيّة» است. وقتي دائماً خدای متعال دائما به ما فيض مي‌رساند، ما هم بايد ذکر کثير داشته باشيم، یعنی ياد او در دل و نام او بر لب، مي‌شود ذکر کثير. اگر خداوند«دائم الفيض» است، بايد دائماً به ياد فيّاض باشیم تا دائماً از فيض الهی بهره مند بشویم.

این مرجع تقلید در تشریح دومین دلیل لزوم کثرت یاد خداوند، گفتند: دشمن دائماً وسوسه مي‌کند. مگر ابليس شب و روز دارد و انسان راآرام مي‌گذارد؟! در خواب هم مزاحم آدمی است. پس اصرار قرآن کريم بر یاد خدا برای مقابله با وسوسه های شیطانی است.

ایشان با تاکید بر لزوم شناخت خداوند، تصریح کردند: مقام ذات در دسترس احدي نيست و حقيقتي بسيط و نامتناهي است، اکتناه صفات ذات هم چون نامتناهي و بسيط است در دسترس احدي نيست. هيچ عقلي به کُنه ذات اقدس الهي راه ندارد، اما آن مقداري که شناخت خدا ممکن است آن راه باز است. چراکه ما با فعل خدا، فيض خدا، وجه خدا و نور خدا کار داريم.

معظم له خاطرنشان کردند: یاد خدا طنابي است که اگر انسان آن را بگيرد، از هر سقوطي نجات می یابد. البته ياد و نامي که انسان را به مقامي مي‌رساند و جزء مخلَصين مي‌کند، تنها ياد مبدأ و توحید نيست، چون توحيد به تنهايي مشکل ما را حل نمي‌کند، آن چه مشکل ما را حل مي‌کند اين است که خدا از ما مسئوليت مي‌خواهد. ما نيامده ايم که در گودال گناه فرو رويم.

____