شاید عکسها بهترین دلیل بر بودن ما آدما هستن.عکس العمل عکس خوب اینه که زمان و مکان یک باغبان و نهال را ولو فرسنگها فاصله دارم تداعی می کنه قرمزی و بلندی یک سیب قرمز با یک تنگی که وقتی دستش میزدی شبنم اون را با دستهایت حس میکردی تنگ ما آب نداشت اما گرم بود باید همیشه تنگ را با بهترین ها تمیزی می کردی تا تنگ شفاف و نورانی به نظر برسه ..خصوصا اگه کسی عکاس خوبی باشه پس بهتره خیلی تند همه چیز را پاک نکنیم....آروم آروم باهم دیگه حرکت کنیم حتی اگه دستها تو دست همدیگه نباشه و دستی دیگه اون تنگ در از آب را تمییز و گرم می کنه... خاصیت درمانی عکس همینه....که ماندگار و زیباست و البته ....
کم کم باید نرم بشی....نرم نرم.... اونوقت میشی مثل من....تو خودت میدونی و میتونی....انسانهای نرم یه جاهایی برمیگردند به اول...هیچ وقت آب چشمه مثل آب چاه نیست...چون چشمه جوشان و زنده است. و چاه قدیمی مانده.یه روزی بیدار میشه که ما خوابیم..ما انسانها در لایههای مختلف بیان مسئله زمان مانده و خسته....اما فکر می کنیم که به هدف رسیدیم و خوشبم....پس فکر کن بهترین مثال داستان کوتاه زندگی
یه حسی میگه بالاخره برمیگردی. ای زمانه.همیشه گل از بهشت...فقط زمان بر..... زمان در حال برگشته به سمت ماست....البته خدا هم گفته صبر کنید....مهم اینه که یه مقدار فاصله افتاده.... میوهها نرسیده در زمان می رسند و باغبان اونها را می چینه....و میخوره.....البته میوههای تلخ و کهنه نخیر....پس امیدوار م....البته بدی دیگران را هم نمیخوام....گفتم یه حسه....شاید غلطه
بهشت کشیده شد زیر پایم و نام مقدس مادر رو گرفتم. وای که چقدر این پسر بچه تپل و سبزه،رو دوست داشتم (و دارم) هربار نگاهش میکردم دلم قنج میرفت مثل همه مادرا براش کلی امید و آرزو داشتم کلی تو ذهنم براش برنامه چیده بودم همه چی خوب پیش میرفت ولی تا مدت کم پسرم ارتباط چشمی نداشت بودن من و پدرش براش مهم نبود مثل همسن وسالهاش تمایلی به راه رفتن نداشت اکثرا دراز میکشید وچرخ ماشینش رو میچرخوند روزها با نگرانی برام میگذشت نزدیک تولد دوسالگیش به روانپزشک مراجعه کردم و با توجه به علائم و ارزیابی دقیق تشخیص اتیسم گرفتم ...... سردرگم بودم و بی تجربه هنوز لذت مادری رو درست حسابی نچشیده بودم افتادم در راه درمان اتیسم. من حتی با یک مادر که بچه اتیسم داشته باشه برخورد نداشتم واقعا سردرگم بودم چجوری با پسرم رفتار کنم ؟!!! روزی به کافی نت رفتم و اطلاعاتی راجع اتیسم کپی کردم و خواستم برام پرینت بگیرن ،آوردم خونه فقط علائم اتیسم بود هیچ راهنما و راه درمانی نداشت! وای خدای من روز به روز پسرم بدتر میشد ،از هیچ چیزی نمیترسید (ارتفاع،حیوانات،آتش و...)و من درمانده فقط مراقب بودم آسیب نبینه فکر میکنید موفق بودم؟سخت در اشتباهید!! حدودا پنج بار به خاطر شیطنتهاش کارش به اتاق عمل کشید ! چندین بار هم مداوای سرپایی در خانه و درمانگاه! وای که چه روزایی از سر گذروندم دیگه اونی که قبلا میشناختم نبودم که همه چیز اونطور باشه که من میخوام با پسرم پیش میرفتیم ،خیلـــــی مقاومت میکرد در برابر یادگیری و چقدر کلیشه های رفتاری ! همین که کلیشه ای رو کنار میذاشت شادی من به چند ساعت نمیکشید کلیشه رفتاری و گفتاری جدید رو برمیداشت! دیگه ازش ناامید شدم اومدم دست به دامان خدا و ائمه شدم... بعد هم به پیشنهاد اطرافیان به رمال و فال بین و دعا نویس مراجعه کردم منی که اصلا اعتقادی نداشتم شدم مشتری اونها!!!! به هر ریسمانی چنگ زدم نشد که نشد! میخواستم با تلاش زیاد برسونمش به همسالاش اما حرکت کُند و مورچه ای داشت ! خسته و بی انرژی برگشتم سر جای اولم کمی به خدا شکایت کردم گفتم بارالها از هر کَس رنجیدم شکایت آوردم برای تو !شکایت تو رو کجا ببرم که صدای منو نمیشنوی ؟؟؟ به خودم نهیب زدم که کافر شدی ! نگاهی به آسمان کردم لبخندی زدم گفتم من مخلصتم خداجون کمکم کن بُریدم از همه! هیچکس جز همسرم حاضر نبود چندساعت نگهش داره تا من نفسی تازه کنم ،دلم یه کمای شش ماهه میخواست! اما سریع پشیمون میشدم چون میدونستم کسی نمیتونه بهش رسیدگی کنه، به افکار خودم و گذشته خودم میخندم!!! چون الان تسلیم شدم در قبال خواست پروردگار....
خنده را معنابه سرمستی نکن، آنکه می خندد غمش بی انتهاست
خنده بر لب میزنیم تاکَس نداند رازما، وَر نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت!!!
دخترم روزی گفت...روز دختر چه زمانی ؟گفتم زمانی که دختر دختر باباست
خط خطا خطر.....از چه کسی خط میگیری....خطا کردی...به خطر میفتی
خواب ها تعبیر دارن....فقط باید صبر کنی....هر کسی تاوان گذشته را می دهد....از تاریکیها و صداها نمی توان فرار کرد
روز زنان باوفا مبارک....زن زینت بخش ادب و تربیت است زن خاستگاه مهر و محبت است زن یادگاری از نفس های گرم در چادر زندگی است
موش مرگی برخی...........
موش مردگی +2 موش آمده بود داخل خانه، شاید هم چند روزی بود که آنجا بود و اهل خانه تازه متوجهی حضورش شده بودند. مرا صدا زدند تا موش را شکار کنم. اینکه چرا مرا برای این مصاف انتخاب کرده بودند احتمالن برمیگشت به سابقهای که از من در مواجهه با حشرات در ذهن داشتند. دلم میخواست بگویم بله، من از سوسک نمیترسم. آخر سوسکِ مفلوکْ قوهی بینایی قابل توجهی که ندارد، قوهی تشخیصش هم که بسیار کمرنگ است، سرعت حرکت کردنش هم که چیز دندانگیری نیست. شما چطور نترسیدن از آن موجود بختبرگشته را با نترسیدن از موش مقایسه میکنید؟ از بچگی دیده بودیم که موش گربه را عاصی کرده است، هر چقدر گربه تلاش میکرد آن موش زیرک را به طریقی شکار کند هرگز موفق نمیشد. همیشه موش از گربه یکی دو قدم جلوتر بود و او را ریشخند میکرد. تصویری که از موش در ذهن من بود همان تصویر بود؛ موشْ فرز و چابک است و هزار هزار حیله در چنته دارد. وقتی گربه حریف او نمیشد من چطور قرار بود از عهدهی او بربیایم؟ تا من یک قدم برمیداشتم او در سوراخی خزیده بود و دستم از کوتاه شده بود. اما اهل خانه چنان ترسیده بودند که جایی برای ترس یک نفر دیگر باقی نمیماند. باید راهیِ این مصاف میشدم، حداقل باید تلاشم را میکردم. وقتی وارد میدان شدم واقعن گیج و گم بودم، مانده بودم که چه وسیلهای بردارم، دست آخر به یک مگسکش بسنده کردم. مگسکش که اصولن در ماموریت خودش هم ناکام میماند و نود و نه درصد فرودهایش ناموفق است چگونه قرار بود موش را شکار کند؟ واقعن نمیدانم. در آن زمان عقلم به همان قد میداد. البته که قاعدتن نیاز به بمب هستهای هم نبود، یعنی قرار نبود وسیلهی خاصی هم باشد، اما حداقل یک زره و کلاهخود و سپر و نیزه که لازم بود. نبود؟ موش با سرعتی که چشم نمیتوانست دنبالش کند از پشت شوفاژها حرکت میکرد و دائم این طرف و آن طرف میرفت. من سریع میرفتم آن طرف مسیر تا مثلن راهش را ببندم اما من همان گربهی بدبختی بودم که دم به دم خوار و خفیف میشد، موش همیشه از من پیش بود. خودم را در مقابلش واقعن ضعیف میدیدم، در واقع خودم را در میدان نبردی کاملن نابرابر میدیدم؛ انگار که ماده آهویی بخواهد شیری را شکار کند، کار شروع نشده تمام است. از طرفی اهل خانه بالای صندلیها ایستاده بودند و جیغهایشان را در گلو خفه میکردند. جایی برای جا زدن من نبود، مثل فرماندهای که نباید جا بزند، نمیتواند که جا بزند. پس به تلاشم ادامه دادم. موش به سمت آشپزخانه دوید، اگر به آنجا میرسید باید رسمن شکستم را اعلام میکردم، چون آن آشپزخانه با آن همه وسیله و سوراخ و سمبه جایی نبود که بتوان موشی را در آنجا شکار کرد. دلم میخواست بنویسم در یک لحظه تمام درایت و دقتم را جمع کردم و مگسکش را در هوا چرخاندم و در لحظهی مقرر آن را بر سر دشمن خبیث فرو آوردم، اما اگر این را بنویسم بعدش باید به خودم بگویم «عزیزم بیدار شو.» در آن لحظه نه درایت و دقتی در من بود و نه سرعت و ابتکار عملی، یک ناشی تمامعیار بودم که دور خودش میچرخید و صحنهای کاملن مضحک را به نمایش گذاشته بود. اما در یک لحظه نمیدانم چه اتفاقی افتاد که ناگهان موش به زمین افتاد. سلاح من فقط برخورد بسیار کوچکی با او داشت، آنقدر کوچک که اگر مگس هم آنجا بود به من زباندرازی میکرد و میگفت «این تمام زورت بود؟» اما موش ناگهان متوقف شد، تمامش در چند صدم ثانیه اتفاق افتاد. من مطمئن بودم که او خودش را به موشمردگی زده است. پس موشمردگی که میگفتند همین بود؟ موش خودش را به مردن میزد تا بیخیالش شوند و او را رها کنند.
اندر خاطرات جدید....منتظر باشید... احوالات یک طوطی
9⃣1⃣ایراد و خرده گیری بی جا
💎قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ هَلْ تَنقِمُونَ مِنَّا إِلَّا أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلُ وَأَنَّ أَكْثَرَكُمْ فَاسِقُونَ
🧐بگو: «اى اهل کتاب! آیا بر ما خرده مى گیرید؟! مگر جز این است که ما به خداوند یگانه، و به آنچه بر ما نازل شده، و به آنچه پیش از این
نازل گردیده، ایمان آورده ایم، در حالى که بیشتر شما، از راه حق، خارج شده اید».
👈(مائده/59)
0⃣2⃣کافر شدن بعد استقرار حکومت مهدوی در عالم
💎وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَىٰ لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا ۚ يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا ۚ وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَٰلِكَ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
🧐خداوند به کسانى از شما که ایمان آوردهو کارهاى شایسته انجام داده اند وعده داده
است که به یقین، خلافت روى زمین را به آنان خواهد داد، همان گونه که به پیشینیان آنها خلافت بخشید. و دین و آیینى را که براى آنان پسندیده، بر ایشان پابرجا و
ریشه دار خواهد ساخت. و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدّل مى کند، (بگونه اى) که فقط مرا مى پرستند و چیزى را همتاى من قرار نخواهند داد. و کسانى که
پس از آن کافر شوند، آنها همان فاسقانند.
👈(نور/55)
1⃣2⃣غفلت و قساوت قلب
💎أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ ۖ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ
🧐آیا وقت آن نرسیده است که دلهاى کسانى که ایمان آورده اند، در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل شده است
خاشع گردد و مانند کسانى نباشند که در گذشته به آنها کتاب آسمانى داده شد، سپس زمانى طولانى بر آنها گذشت و قلبهایشان (بر اثر فراموشکارى) قساوت
یافت. و بسیارى از آنها گنهکارند؟!
👈(حدید/16)
🌷اَللَّهُمَّ صَلَّ عَلَی مُحَمَّدِِ وَ آلِ مُحَمَّدِِ وَ عَجِّل فَرَجَهُم🌷
در کنج حیاط
در میان حبابهای ریزِ آب
چند شاخه گل سرخ
بر زیرِ بارِ رایحهی خوشِ خود خمیدهاند
همان گلهای سرخی
که هیچکس جز من آنها را نبوییده است
هیچ تنهاییای
کوچک نیست
در کنج حیاط
در میان حبابهای ریزِ آب
چند شاخه گل سرخ
بر زیرِ بارِ رایحهی خوشِ خود خمیدهاند
همان گلهای سرخی
که هیچکس آنها را نبوییده است
هیچ تنهاییای
کوچک نیست
آن گفته است عیسی گاه اسرا
که آهنگ پدر دارم به بالا
تو هم جان پدر سوی پدر شو
بدر رفتند همراهان بدر شو
نهال من ....می گفت حس جدیدی را تجربه کرده ام از تندی ضربان قلبت در تاریکی اتاقی گرم و کوچک....اما باغبان قدیمی دیگر حس جدید ندارد با اینکه ده ها گل کوچک دور او را گرفته اند...اما دیگر است
روزی باغبان قدیمی روبه نهال کرد گفت نهال من چرا تنهایی...نهال گفت تا وقتی زنده ام تو ر دوست خواهم داشت و فراموشت نمی کنم...تا اینکه سرانجام نهال کوچک از نهالستان رفت
حرفهای عجیب اما نجیبانه ای بود یادی کنیم از برصیصای عابد
سلام ببخشید استاد
پدر من بعداز فوت مادرم همسر جوانی گرفته که از من هم کوچکتر هست
چند سالی هست که مطلع شدم با همسر من در رابطه هست ....
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
✅پاسخ
سلام
بزرگوار از کانال زیر وقت بگیرید و با مشاور صحبت کنید 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1081803223Cc60a0cb30a
🅿️ @p_ahkaam
نه بابا....من را دعا کن کفایت میکنه ضمنا شرایط حقیقتا فرق کرده دل..خ را نیستم...چون کاری نشده....هیچ وقت یک باغبان نهال زندگیش را که زحمت کشیده خراب نمی کنه..به متن های که می نویسم....گذارا نگاه شود. یه مقدار. برای خلوتها لازمه این متنها به زندگیت برس...زندگی یک باغبان قدیمی اهمیتی ندارد. یا علی
نیلوفر ثانی
به یک جایی از زندگی که رسیدی،
میفهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد و از میانشان میگذرد
از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی !
یک پدر بخشنده آب و گل است
یک پدر روشنگر جان و دل است
لیک اگر پرسی کدامین برتر است
آنکه دین آموزد و علم یقین