زمان عید فطر 96

 نماز عید سعید فطر روز دوشنبه ۵ تیر به امامت رهبرانقلاب در مصلای امام خمینی(ره) برگزار می‌شود.

روزی با جناب شیخ از درب منزلشان خارج شدیم و من متوجه شدم که یک زن بی حجاب و بد لباس در مقابلمان است.سرم را پایین انداختم .شیخ فرمودند:«نگاهش کن!» من گفتم :
آقاجان، او بی حجاب است.فرمودند:«گفتم نگاهش کن!» سرم را بالا آوردم و دیدم که آن زن در جریانی از مواد مذاب گرفتار است و بدنش پر از چرک و خون است و از موهای او چرک و کثافت، قطره قطره به آن مواد مذاب می ریخت. هر قطره که می افتاد انگار بنزین آتش می گیرد و منفجر می شود و او سوخت.همین طور که می دیدم شیخ فرمودند:«بس است، سرت را پایین بینداز.»
متوجه شدم که شیخ با تصرف در چشمانم، دیده های برزخی من را گشوده بودند تا باطن عمل آن زن را به من بفهماند.

منبع: tavalaei.ir

پیش بینی انقلاب اسلامی در زمان قیام آیت الله کاشانی و دکتر مصدق، جناب شیخ فرموده بودند: ((این سیّد(آیت الله کاشانی) موفق به قیام نمی شود، ولی بعد از ایشان سیّدی دیگر می آیند که موفق می شوند و انقلاب کرده و حکومت تشکیل می دهد!)) نصف نان اضافه روزی جناب شیخ، جایی میهمان بودند که ضعفی به ایشان دست داد و از صاحب خانه مقداری نان خواست.صاحب خانه مقداری نان آورد و شیخ همه را میل کردند.بعد متوجه می شوند که حجابی برای قلبشان ایجاد شده که وقتی به اهل بیت(علیهم السلام)سلام می دهند، فقط صدایشان را می شنود و خودشان را نمی ببینند . متوسل می شوند که دلیلش چه بود؟ در عالم شهود به ایشان گفتند:«برای آن نصف نان اضافه ای که خورده بودی .با نصف آن مقدار، ضعف از تو بر طرف شده بود، ولی تو آن نصف دیگر را هم خوردی!» (نکته اینکه در مقامی که جناب شیخ قرار دارند، چنین کاری در نزد خداوند پسندیده نیست و او می بایست به قدر ضرورت ارتزاق می نمود.) سوالات فیزیک روزی دو تن از اسا تید فیزیک دانشگاه تهران به خدمت شیخ شرفیاب می شوند و شیخ برایشان از معرفت خداوند می گوید و آنها هم بیشتر علا قه مند می شوند.یکی از آنها برای اطمینان، از جناب شیخ چند سوال و مسأله سخت فیزیک می پرسد و می گوید:شما به اینها هم می توانید پا سخ دهید؟ شیخ می فرما یند:اجازه دهید بپرسم.بعد توجهی کردند و پاسخ را کاملتر از آنچه که او می دانست گفتند! حالات شیخ در ۶۰سالگی شا گرد ایشان، شیخ عبدالکریم حامد می گوید: جناب خیاط در۶۰ سالگی به مقامی رسیده بودند که اگر به هر چیزی توجه می کردند متوجه می شدند! ناراحت نباشید، مویش سفید است یکی از شاگردان شیخ دچار بیماری قلبی شده بود و نگران بود. روزی شیخ فرمودند: ((به ایشان بگویید ناراحت نباشد، می بینم که موی سر و صورتش را که سفید شده، به ۷۰-۸۰ سالگی می رسد.))و چنین هم شد. پاداش چشم پاک یکی از شاگردان نقل می کنند: روزی به خدمت شیخ می رفتم.در راه یک خانم خوش قد و بالا و زیبا رو را دیدم و فوراً نگاهم را بر گرداندم و استغفار کردم. نزد شیخ رسیدم و همین که شیخ مرا دیدند فرمودند: ((همین که شما چشمتان را از آن خانم بر گرداندید، خداوند برایتان یک قصر زیبا با یک حور، به زیبایی آن خانم ایجاد نمود، فقط مواظب باش خرابش نکنی!)) برو بگو درست شد یکی از شاگردان می گوید: در سفری به مشهد مقدس، روزی با جناب شیخ در صحن مطهر،کنار پنجره فولاد نشسته بودیم که دیدیم جوانی فریاد می زند و با گریه و زاری حضرت را به جان مادرش (سلام الله علیها) قسم می دهد. شیخ به من فرمودند:((برو بگو درست شد، برو!))من هم رفتم و گفتم و جوان تشکر کرد و رفت. بعد از جناب شیخ پرسیدم :ماجرا چه بود؟ فرمودند:«دختری را می خواست که به او نمی دادند، حضرت اباالحسن، علیّ بن موسی الرّضا(علیه السلام) فرمودند:((به او بگویید درست شده است، برود))، ما هم گفتیم!» باطن بی عفتی یکی از شاگردان نقل می کند: روزی با جناب شیخ از درب منزلشان خارج شدیم و من متوجه شدم که یک زن بی حجاب و بد لباس در مقابلمان است.سرم را پایین انداختم .شیخ فرمودند:«نگاهش کن!» من گفتم : آقاجان، او بی حجاب است.فرمودند:«گفتم نگاهش کن!» سرم را بالا آوردم و دیدم که آن زن در جریانی از مواد مذاب گرفتار است و بدنش پر از چرک و خون است و از موهای او چرک و کثافت، قطره قطره به آن مواد مذاب می ریخت. هر قطره که می افتاد انگار بنزین آتش می گیرد و منفجر می شود و او سوخت.همین طور که می دیدم شیخ فرمودند:«بس است، سرت را پایین بینداز.» متوجه شدم که شیخ با تصرف در چشمانم، دیده های برزخی من را گشوده بودند تا باطن عمل آن زن را به من بفهماند. سزای کتک زدن بچه یکی از شاگردان نقل می کند: روزی همسرم تب شدیدی کرد و مجبور شدم او را به بیمارستان ببرم و آن موقع هزینه زیادی صرف کردم.باز هم خوب نشد و دوباره به بیمارستان دیگری رفتیم و باز هم خوب نشد.نگران بودم .روزی که همسرم هم در ماشین بود، جناب شیخ را سوار ماشین خودم کردم وگفتم:آقا جان، ایشان همسرم هستند که گفتم تب دارند. شیخ نگاهی کردند و به او فرمودند:«خانم، بچه را که اینطور نمی زنند، استغفار کن.از دل بچه در بیاور و دلش را به دست بیاور، خوب می شوی.)) همین کار را کردیم و خوب شد. همسرم کودک را به خاطر ادرار کردن در منزل آنچنان کتک زده بود که نزدیک بود نفس بچه بند بیایید. باطن ناسزا جناب شیخ می فرمودند: «هر کس به نفسی بی حرمتی کند، بر نفس خود اثر می گذارد، روزی از معبری می گذشتم که شخصی ، شخص دیگری را ((خر)) خطاب کرد، فوراً دیدم خود او به شکل خر در آمده است. یک بار دیگر هم دیدم فردی، درشکه ای را می راند که نزدیک بود با عابری بر خود کند. کالسکه ران، با عصابانیت به عابر گفت ((یابو)) جلو تو ببین.فوراً دیدم که افسار دوتا شد و خود او هم تبدیل به اسب شده و اسبهای دیگر را می راند!» سزای کشتن گوساله در برابر مادرش روزی یک قصاب به شیخ مراجعه کرد و گفت:آقاجان، فرزندم در بستر مرگ افتاده و خوب نمی شود.کاری بکنید!شیخ توجهی کردند و سپس فرمودند:((تو فلان روز یک گوساله را در مقابل چشمان مادرش سر بریدی، آن گاو، تو را نفرین کرده و می گوید فرزندم را کشت، باید فرزندش بمیرد!)) رحمت علی ّبن موسی الرّضا(علیه السلام) روزی شیخ با شاگردانشان در مشهد مقدس بودند .وقت غذا، شیخ رو به دوستان و شاگردان فرمودند: ((بخورید که بر سر سفره رحمت امام رضا(علیه السلام)میهمانید.)) بعد در عالم مکاشفه حضرت رضا(علیه السلام)به شیخ فرمودند: ((شیخ، چه گفتی؟ شما هر کجا باشید بر سر سفره رحمت من میهمانید !)) آموختن راه فنا جناب شیخ می فرمایند: ((شبی دو فرشته راه رسیدن به فنای در خداوند را به من اینگونه آموختند: از پیش خود هیچ مگو و غیر از خدا هیچ مخواه!)) دادن اجازه تشرف شخصی برای تشرف یافتن خدمت حضرت صاحب(عج الله تعالی فرجه)نزد شیخ آمد و دستوری برای ملاقات حضرت خواست.جناب شیخ نیز دستوری را دادند و فرمودند که ۴۰ روز انجام دهد و روز چهلم تشرّف حاصل می گردد.چهل روز گذشت و آن شخص دوباره نزد شیخ آمد و گفت :آقاجان، من دستور را اجرا کردم، ولی تشرف حاصل نشد.شیخ فرمودند: ((چرا،حاصل شد.شما قدر نداستید!))آن شخص گفت:چطور مگر؟شیخ فرمودند:((یادتان هست که در روز آخر، سیّد جلیل القدری آمد و به شما گفت: ((انگشتری در دست چپ کردن کراهت دارد.)) و شما توجهی نکردید و گفتید:«کُلُ مَکرُوهٌ جائِز»؟))آن شخص گفت:بله آقا، درست است. شیخ فرمودند:((ایشان حضرت صاحب(عج الله تعالی فرجه)بودند و پس از قدرنشناسی شما رفتند!)) ویژگی های اخلاقی احسان به خلق درسی از رفتار با مستأجر پس از آنکه مستأجر جناب شیخ، صاحب فرزند شد، شیخ هدیه ای به منزلشان بردند و فرمودند:((خوب، از حالا شما تعدادتان بیشتر شد و خرجتان بالا می رود، از امروز اجاره تان را کمتر کنید تا به شما فشار نیاید و بعد مبلغی چشم گیر را از اجاره شان کم کردند!)) مقام حضرت شاه عبدالعظیم حسنی(رحمة الله علیه) روزی جناب شیخ در حرم عبد العظیم حسنی در عالم مکاشفه از ایشان می پرسند: ((آقاجان، چطور شما به این مقام رسیدید؟)) حضرت عبدالعظیم فرمودند: ((از احسان به خلق، به زحمت روزی در آوردم و آنها را احسان کردم.)) درس عشق بیاموز روزی جناب شیخ به یکی از شاگردان که عازم شمال کشور بود گفتند:«فلانی،کجا می روی ؟» عرض کرد: می روم در درس عرفان حضرت آیت الله کوهستانی شرکت کنم.جناب شیخ فرمودند((بیا با من برویم درس عشق بیاموز!)) بعد دست او را گرفتند و به منزل خانواده ای فقیر بردند و فرمودند:((به این خانواده احسان کن.))آن شخص می گوید:من نیز چنین کردم و خداوند هم برکات بسیاری به من عنایت فرمودند. خریدن آبروی ثروتمند ورشکسته شبی شیخ با دو فرزدشان ۲گونی برنج درجه یک، بر می دارند و به منزل ثروتمند ترین فرد محل می برند. فرزندشان که متوجه دلیل این کار نمی شوند، ناراحت می شوند که چرا خودمان برنج نیم دانه می خوریم و پدرم دو گونی برنج درجه یک به این مرد ثروتمند می دهد؟بعداً متوجه می شود که آن مرد ثروتمند، آن هفته ورشکسته شده بود و آخر هفته هم میهمانی داشت که اگر این برنج نمی رسید بی آبرو می شد! حرکات و سکنات: جناب شیخ بسیار کم حرف بودند و دائم در فکر و ذکر و توجه بودند.هر که به ایشان نگاه می کرد به یاد خدا می افتاد.پس از مدتها سکوت وقتی از ایشان می پرسیدند:کجا بودید؟می فرمودند:((عِندَمَلیکٍ مُقتَدِر))۱ ۱:سوره قمر،آیه ۵۶((نزد پادشاهی توانا)) بسیار به سادات احترم می گذاشتند و بارها دیده می شد که دست سادات را می بوسند.همه را دوست داشتند و به همه احترام می گذاشتند. انصاف در کار شخصی می گوید:لباسی نزد شیخ بردم تا بدوزد.گفتم دستمزدتان چقدر می شود؟ فرمودند((دو روز کار می برد، ۴۰تومان)) پس فردا که برای حساب رفتم، فرمودند:((۲۰تومان می شود!فکر می کردم ۲روز کار ببرد، ولی یک روز کار برد!)) برای خدا کار کردن جناب شیخ می فرمودند:کار برای خدا کنید.بنده اگر در کارم یک سوزن برای غیر رضای خدا بزنم به دستم فرو می رود! تقیّد بر احکام و شرعیات: جناب شیخ می فرمودند:((دین همان است که در منابر می گویند. فقط دو چیز کم دارد.یکی اخلاص و دیگری دوستی و محبت خداوند.مقّدس ها باید((مَنِ)) خود را با خدا عوض کنند وانانیّت نداشته باشند.)) برو خمست را حساب کن یکی از شاگردان می گوید: جناب شیخ کاملاً بر شریعت و احکام دین پایبند بودند.نه اینکه مثل برخی دراویش که از شریعت دورند.اوّلین حرف ایشان به بنده این بود که:((برو خمست را حساب کن.)) برای پول اندکی نمک! یکی ازشاگردان نقل می کند: روزی به همراه شیخ و جمعی دیگر به قصد دعا و مناجات به کوه بی بی شهر بانو رفتیم.کمی خیار هم خریده بودیم و از کنار بساط خیار فروش، اندکی هم نمک بر داشتیم.به آنجا رسیدیم،شیخ فرمودند: «بلند شوید برویم پایین که ما را بر گردانند!می گویند:برگردید اوّل پول نمک را بدهید، بعد بیایید مناجات!» اساتید و شاگردان اساتید تقریباً می توان گفت که ایشان از علوم اجتهاد حوزوی بی بهره بودند و مدارج علم رسمی را طی نکردند. اما مدتی در درسهای حضرت آیت الله شاه آبادی(ره)،شیخ محمد تقی بافقی(ره)،میرزا جمال اصفها نی(ره)،سیدعلی مفسر(ره) وسیدعلی غروی(ره)شرکت کرده اند. اسامی نام برده، ایشان را در مسیر عرفان راهنمایی کرده اند، اما به عنوان استاد مسیر نبوده اند.به فرمایش خود شیخ:((استاد ما خدابوده است و خودش ما را تربیت کرده است.)) حضرت آیت الله کوهساتنی(ره)نیز فرموده بودند:((شیخ را خداوند تربیت نمود، او استاد خاصی نداشت.)) شاگردان از جمله شاگردانی که توسط جناب شیخ با معارف دین آشنا گشتند عبارتنداز: شیخ عبدالکریم حامد-دکتر حمید فرزام-شیخ حیدر علی معجزه-دکتر گویا-دکتر ثباتی مرحوم صنوبری،دکتر حسن توکلی و... فرمایشات، نظرات، نصایح -باید کارها را برای محبت خدا انجام داد تا پیشرفت کرد، مقدمه ی این هم مخالفت با هوای نفس است، باید اوّل با نفس کشتی بگیری و او را زمین بزنی. قیمت شما همان است که می خواهید.اگر خدا را بخواهید قیمتتان خداست و اگر دنیا و خود خواهی را بخواهید همان مقدار . پای بر سر خود نه، یار را در آغوش آر تا به کعبه ی وصلش، دوری تو یک گام است این جا تن ضعیف و دل خسته می خرند بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است روزی شیخ به یکی از کشتی گیران پهلوان به نام اصغر آقا فرمودند: ((اگر خیلی پهلوانی با نفس خود کشتی بگیر!)) تا فضل و عقل بینی ، بی معرفت نشینی یک نکته ات بگویم، خود را مبین که رستی -هر چه را بخواهید، دلتان آن را نشان می دهد.اگر خدا را بخواهید خدا را نمایش می دهد. این را اولیاء خدا و اهل عرفان می فهمند و می بینندکه قلب چه چیز را نشان می دهد. حال در این باره دو داستان را از جناب شیخ نقل می کنیم: داستان اوّل: یکی از شاگردان نقل می کند: روزی از مطب خود خارج شدم و سوار یک اتوبوس شدم.جلوتر، ماشین نگه داشت و جمعیتی آمدندبالا. نگاه کردم ودیدم راننده زن است و همه ی مسافران هم زن شده اند و همه یک شکل و با یک جور لباس .کمی خودم را جمع کردم و نگران شدم. اندکی جلوتر اتوبوس ایستاد و یکی از خانمها پیاده شد و همه تبدیل به مرد شدند.به خدمت شیخ رفتم تا مسئله را بگویم . تا مرا دیدند قبل از اینکه من چیزی بگویم فرمودند: ((دیدی همه ی مردها زن شده بودند؟چون همه به آن زن توجه کرده بودند و او را در دل جای داده بودند!)) داستان دوم:شیخ عبدالکریم حامد نقل می کنند: روزی یک طناب، ذهنم را مشغول کرده بود و نمی دانستم آنرا کجا نصب کنم. حواسم را کامل جلب خود کرده بود .به خدمت جناب شیخ که رسیدم ، نگاهی به من کردند و فرمودند: ((در دلت طناب می بینم!این دیگر چیست؟دل جای خداست، مشغول این چیزها نشو .کارهایت را انجام بده، ولی در آنها فرو نرو.)) -به روضه اهمیت دهید.مدتی به روضه نرفتم، بعد در عالم مکاشفه یکی از ائمه به من فرمودند: ((آیا ما را دوست نداشتید که به مجلس روضه ی ما نیامدید؟)) -چشمتان که به نامحرم می افتد، اگر خوشتان نیاید که مریضید.ولی اگر خوشتان آمد، فوراً چشمتان را ببندیدو سرتان را پایین بیندازید و بگویید:خدایا، من تو را می خواهم نه اینها را. ((هر چه را که نپاید، دل بستگی را نشاید.)) -اهل بیت(علیم السلام)از همه دستگیری می کنند، ولی حکمت وجود آنها برای دستگیری مراتب توحید است که بسیار دشوارند و هیچ کس بدون آنها قادر به طی این مراحل نیست. -به نماز اول وقت توجه کنید.دوستدار امام حسین (علیه السلام)و نوکر امام حسین(علیه السلام)نمازش تا آخر وقت نمی ماند. -هر کاری را که می کنید برای خدا کنید. -دست در کار داشته باشید و دل با یار.فرهاد هر کلنگی که می زد، می گفت: ((شیرین)).شما هم برای خدا زندگی کنید. -اکثراً برای دنیا پیش ما می آیند. یک نفر نمی آید سراغ خدا را از ما بگیرد.یک نفر نمی آید بگوید :مرا با خدا آشتی بده! -تقوا مراتب دارد که مرتبه ی اول آن انجام واجبات و ترک محرمات است.چطور می شود که وقتی می خواهید از روی گِل عبور کنید، لباستان را جمع و جور می کنید، در مقابل گناه هم باید با احتیاط لباس پاکی خود را جمع کنید و آلوده نشوید.این یعنی تقوا. -هر نَفَسی که می کشید اگر به غیر یاد خدا بکشید ضرر است. روزی جوانی را در عالم برزخ دیدم که به من گفت:((وقتی اینجا آمدید می فهمید که هر نَفَسی که به غیر یاد خدا کشیدیدضرر کردید!)) در همه عمر جز حکایت دوست هر چه گفتیم از آن پشیمانم منابع:کمیای محبت، محمد ری شهری بهترین شاگرد شیخ، مهدی عاصمی منبع: tavalaei.ir

آیا مصیبتهایی که به انسانها و خصوصا مومنین می‏رسد به اذن الهی است یا به اذن الهی نیست ؟ قرآن می‏فرماید همه اینها به اذن خداست . معنای این‏ مطلب این می‏شود که هر موثری که در دنیا روی اشیا اثر می‏گذارد موثر هرچه‏ می‏خواهد باشد ، انسان باشد و یا انسان نباشد این موثر در اثری که می‏کند ، حتی آب که می‏خواهد غرق کند و آتش که می‏خواهد بسوزاند ، خداوند متعال که‏ زمام همه امور به دست اوست ، اگر بخواهد مانع برای یک مقتضی ایجاد کند ، می‏کند . درست است طبیعت آتش سوزاندن است و طبیعت آب مثلا غرق‏کردن‏ است و طبیعت یک انسان ظالم چنین است که می‏خواهد ظلم کند ، ولی خداوند متعال اگر بخواهد و اگر مصلحت بداند که مانعی در مقابل او ایجاد کند ، می‏کند . همین‏قدر که مانع در مقابل او ایجاد نمی‏کند ، معنایش این است که‏ این به اذن خدا واقع شده است ، خدا اعلام رخصت کرده است ، یعنی خدا مانع ایجاد نکرده است
البته نباید امر تشریعی را با امر تکوینی اشتباه کرد . تشریع یعنی‏ قانون ، یعنی آنجا که تکلیف و وظیفه انسان [ مطرح ] است . امر تشریعی‏ یعنی کار از آن جهت که خدا می‏خواهد انسان با اختیار و آزادی آن را انجام‏ دهد . اینکه فلان امر تشریعی مورد رضای خداست ، معنایش این است که در یک امری که مربوط به حوزه عمل انسانهاست و انسانها باید از روی اختیار انجام بدهند ، رضایت خدا این است که این‏طور انجام بدهند نه آن‏طور ، یعنی خدا به این نحوه از عمل امر کرده است و از آن نحوه دیگر نهی کرده‏ است .

تقدیم به......اسمانترین اسمانی ها

من قانع ام بر بخشش ات حتی به قطره

 

من قانع ام بر بخشش ات حتی به قطره
مثل گلی کوچک که روییده به صخره
باشد به جایش مال تو هر آنچه دارم
یک وام لبخندت مگر چنداست بهره
شایع شده هرکه تورا دیده بگوید
جاری شده در چشمهایت گلبرگهای خنده
یک لحظه چون پر در نسیم آرام ورامی
یک لحظه برده از تمام خلق زهره
با اینهمه دریای من مواج باشی
چون رقص پر افسون شهرآشوب بصره
دخترم  این را نمی گویند گدایی
من قانع ام بر بخشش ات حتی به قطره

زندگي دفتري از خاطره است

 

يك نفر در دل شب ، يك نفر در دل خاك

يك نفر همدم خوشبختي هاست ، يك نفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ، ما همه همسفريم

کی از علمای نجف اشرف که مدتی به قم آمده بود، برای من چنین نقل کرد که:من مشکلی داشتم به مسجد جمکران رفتم و درد دل خود را به محضر حضرت بقیة الله حجّة ابن الحسن العسکری امام زمان (عج) عرضه داشتم و از وی خواستم که نزد خدا شفاعت کند تا مشکلم حل شود.

برای این منظور، مکرر به مسجد جمکران رفتم ولی نتیجه ای ندیدم .روزی هنگام نماز دلم شکست و عرض کردم: مولا جان !آیا جایز است که در محضر شما و منزل شما باشم و به دیگری متوسّل شوم؟شما امام زمان من می باشید آیا زشت نیست با وجود امام حتّی به علمدار کربلا قمر بنی هاشم (ع) متوسّل شوم و او را نزد خدا شفیع قرار دهم؟!

از شدت تأثّر بین خواب و بیداری قرار گرفته بودم. ناگهان با چهره ی نورانی قطب عالم امکان حضرت حجة ابن الحسن العسکری (عج) مواجه شدم.

بدون تأمل به حضرتش سلام عرض کردم، حضرت با محبّت و بزرگواری جوابم را دادند و فرمودند: نه تنها زشت نیست و نه تنها ناراحت نمی شوم که به علمدار کربلا متوسّل شوی، بلکه شما را راهنمایی هم می کنم که به حضرتش چه بگویی.

چون خواستی از حضرت ابوالفضل (ع) حاجت بخواهی، این چنین بگو:



یا ابالغوث ادرکنی

در کتاب«مسجد جمکران میعادگاه دیدار» مطلبی به نقل از آیت الله العظمی مرعش نجفی (ره) نقل شده.

جوان عاشق(آیت الله شیخ محمد صادق همدانی) و گوهرشاد خاتون
گوهر شاد خاتون یکی از زنان باحجاب بوده همیشه نقاب به صورت داشته و خیلی هم مذهبی بوده او می خواست در کنار حرم امام رضا (ع) مسجدی بنا کند .

به گزارش نافع، به همه کارگران و معماران اعلام کرد دستمزد شما را دو برابر می دهم ولی شرطش این است که فقط با وضو کار کنید و در حال کار با یکدیگر مجادله و بد زبانی نکنید و با احترام رفتار کنید. و اخلاق اسلامی و یاد خدا را رعایت کنید . او به کسانی که به وسیله حیوانات مصالح و بار به محل مسجد می‌آورند علاوه بر دستور قبلی گفت سر راه حیوانات آب و علوفه قرار دهید و این زبان بسته ها را نزنید و بگذارید هرجا که تشنه و گرسنه بودند آب و علف بخورند . بر آنها بار سنگین نزنید و آنها را اذیت نکنید . اما من مزد شما را دو برابر می دهم ..

گوهرشاد هر روز به سرکشی کارگران به مسجد میرفت؛ روزی طبق معمول برای سرکشی کارها به محل مسجد رفت بود، در اثر باد مقنعه و حجاب او کمی کنار رفت و یک کارگر جوانی چهره او را دید . جوان بیچاره دل از کف داد و عشق گوهرشاد صبر و طاقت از او ربود تا آنجا که مریض شد و بیماری او را به مرگ نزدیک کرد. چند روزی بود که به سر کار نمیآمد و گوهر شادخاتون حال او را جویا شد . به او خبر دادند جوان بیمار شده لذا به عیادت او رفت..

چند روز گذشت و روز به روز حال جوان بدتر میشد. مادرش که احتمال از دست رفتن فرزند را جدی دید تصمیم گرفت جریان را به گوش ملکه گوهرشاد برساند .وگفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نیست. او موضوع را به گوهرشاد گفت و منتظر عکس العمل گوهرشاد بود. ملکه بعد از شنیدن این حرف با خوشرویی گفت: این که مهم نیست چرا زودتر به من نگفتید تا از ناراحتی یک بنده خدا جلوگیری کنیم؟ و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من برای ازدواج با تو آماده هستم ولی قبل از آن باید دو کار صورت بگیرد . یکی اینکه مهر من چهل روز اعتکاف توست در این مسجد تازه ساز . اگر قبول داری به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جای آور. و شرط دیگر این است که بعد از آماده شدن تو . من باید از شوهرم طلاق بگیرم . حال اگر تو شرط را می پذیری کار خود را شروع کن.

جوان عاشق وقتی پیغام گوهر شاد را شنید از این مژده حالش خوب شد و گفت چهل روز که چیزی نیست اگر چهل سال هم بگویی حاضرم . جوان رفت و مشغول نماز در مسجد شد به امید اینکه پاداش نماز هایش ازدواج و وصال همسری زیبا بنام گوهرشاد باشد . روز چهلم گوهر شاد قاصدی فرستاد تا از حال جوان خبر بگیرد تا اگر آماده است او هم آماده طلاق باشد . قاصد به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام می شود و ملکه منتظر است تا اگر تو آماده هستی او هم شرط خود را انجام دهد . جوان عاشق که ابتدا با عشق گوهرشاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز حلاوت نماز کام او را شیرین کرده بود جواب داد : به گوهر شاد خانم بگو اولا از تو ممنونم و دوم اینکه من دیگر نیازی به ازدواج با تو ندارم. قاصد گفت منظورت چیست؟ مگر تو عاشق گوهرشاد خانم نبودی ؟؟ جوان گفت آنوقت که عشق گوهرشاد من را بیمار و بی تاب کرد هنوز با معشوق حقیقی آشنا نشده بودم ، ولی اکنون دلم به عشق خدا می طپد و جز او معشوقی نمی خواهم . من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام میگیرم. اما از گوهر شاد هم ممنون هستم که مرا با خداوند آشنا کرد و او باعت شد تا معشوق حقیقی را پیدا کنم . . و آن جوان شد اولین پیش نماز مسجد گوهر شاد و کم کم مطالعات و درسش را ادامه داد و شد یک فقیه کامل و او کسی نیست جز آیت اله شیخ محمد صادق همدانی. 

داستان پیرمرد خارکن

 

یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم , پیرمردی بود که تمام عمرش را مشغول خارکنی بود و با وجود پیری و خستگی هرروز به بیابان می رفت تا خار جمع کند . و با فروش آن خارها معاش خود و خانواده اش را فراهم سازد . زندگی برای او و تنها دخترش بسیار سخت می گذشت .

هرچه پیرتر می شد خارکنی برایش سخت تر و زندگی آنها نیز به مراتب سخت تر می شد . پیرمرد برای گشایش کار و نجات از سختی نذر کرد تا هر جمعه پیش از روشنایی صبح جلوی درب خانه ی خود را آب و جارو کند تا حضرت خضر را ببیند و چاره ی کار خود را از ایشان بپرسد .

پس از مدتی یک روز صبح که پیرمرد بیمار بود به دخترش گفت امروز جمعه است و من بیمارم , امروز تو به جاری من جلوی درب خانه را آب و جارو کن .  دختر پیرمرد مشغول آب و جارو بود که پیرمردی با موهای سفید و ریشی بلند و چهره ای مهربان , از دور آمد و چون نزدیک دختر رسید گفت : به پدرت بگو در سختی ها مشگل گشا را یاد کند و دست از دامان او برندارد تا به مرادش برسد .

این حرف را زد و رفت . دختر به خانه برگشت و آنچه دیده و شنیده بود را برای پدرش تعریف کرد . پیرمرد گفت : این شخص نبی خدا بوده ؛ افسوس که ضعف و بیماری اجازه نداد ایشان را زیارت کنم .

فردای آن روز وقتی پیرمرد با وجود ضعف و بیماری  به صحرا رفت تا خار جمع کند ناگهان بادی وزید و پیرمرد که توان نگه داشتن خارها را نداشت , باد همه ی آن ها را با خود برد . پیرمرد خسته و دلشکسته به خانه باز می گشت و در راه اشک می ریخت , که یاد سفارش نبی خدا افتاد . گوشه ای نشست و با دلی شکسته و چشمانی اشکبار متوسل شد به مشگل گشا حضرت علی .

در حال اشک و ناله و التماس بود که سواری به آن نزدیک شد و از پیرمرد پرسید چه شده . پیرمرد نیز داستان خود و تنگدستی و ضعف و بیماری اش را برای سوار تعریف کرد . آن مرد مشتی سنگ از کیسه در آورد و به پیرمرد داد و گفت برخیز  و به خانه برو اما فراموش نکن که داستان امروز را برای دیگران نیز تعریف کنی و  بگو در کارها مشگل گشا را یاد کنند و از آنجا دور شد

پیرمرد در طول بازگشت به سنگها نگاه می کرد و با خود می گفت این دیگر چه بود که آن سوار به من داد , مشتی سنگ به چه درد من می خورد وقتی به خانه رسید سنگه را به گوشه ای ریخت و وقتی  دخترش گفت که این ها چیست داستان را با بی حوصلگی تعریف کرد .

شب بود و پیرمرد و دختر به خواب رفتند نیم شب دختر سراسیمه پدر را بیدار کرد آن سنگها در تاریکی اتاق مانند شمع روشن بودند و می درخشیدند . پیرمرد دانست که آن سنگها طلاست و آن سوار حلال مشگلات علی (ع ) بوده است پس به شکرانه ی آن طلاها تا صبح نماز خواند و از خدا تشکر کرد.

از فردای آن روز پیرمرد تکه ای از آن طلاها را به بازار می برد و با فروش آن ها غذا و لباس می خرید . کم کم وضع مالی پیرمرد خوب شد و به خاطر خوردن غذاهای خوب سلامتی اش را نیز بدست آورد . خانه ی با شکوهی خریدند و چون زندگانی شان از هر جهت در رفاه کامل بود راهی حج و زیارت خانه ی خدا شد , وسایل سفر را آماده کرد و زمانی که می خواست عازم سفر شود به دخترش سفارش کرد که حتما هر ماه آجیل مشگل گشا پخش کند و داستان مشگل گشا را تعریف کند .

بعد از رفتن پیرمرد , دخترش با دختر پادشاه دوست شد و هرروز به دیدار هم می رفتند . با رفتن پیرمرد داستان مشگل گشا از خاطر دختر رفت .

روز ی دختر پادشاه و دختر پیرمرد در باغ سلطان مشغول شنا شدند . هنگامی که در آب مشغول بازی بودند . کلاغی گردنبند مروارید دختر پادشاه را که کنار استخر گذاشته بود را برداشت و به بالای درخت چنار برد. این اتفاق از دید همه مخفی ماند . و چون دختر پیرمرد سردش شده بود زودتر از آب بیرون آمد تا لباس بپوشد . دختر پادشاه وقتی از آب بیرون آمد و گدنبند مرواریدش را پیدا نکرد به دوستش تهمت زد و دستور داد او را دستگیر کنند و روانه ی زندانش  کردند.

پس از بازگشت پیرمرداز حج متوجه شد که دخترش در زندان است پس نزد پادشاه رفت و از او خواهش کرد به جای دخترش او را زندانی کنند.

پیرمرد بسیار آشفته و ناراحت  بود و از این که چنین بلایی برسرش آمده غصه می خورد که یاد مشگل گشا افتاد و فهمید که حتما درنبودش دختر فراموش کرد تا آجیل پخش کند از این رو مقداری پول به زندان بان داد تا برایش آجیل تهیه کند و در همان زندان قصه را تعریف کرد و آجیل را میان زندانیان پخش کرد .

در قصر سلطان  باغبانان درختان  فرسوده را قطع می کردند که ناگهان درخت چناری افتاد و در لانه ی کلاغ که روی درخت بود گردنبند مروارید دختر سلطان پیدا شد. خبر به قصر رسید و پیرمرد را آزاد کردند . سلطان بسیار از او دلجویی کرد و به احترام و درخواست پیرمرد تمام زندانیان را نیز آزاد کرد .

پیرمرد به مقام بالایی در قصرر سید و مورد احترام خاص و عام قرار گرفت ولی هیچ شب جمعه ای آجیل مشگل گشا و داستان آن را فرامو ش نکرد .

امام علی (ع ) :و اعلم ان کل شی ء من عملک تبع لصلاتک

بدان که تمام اعمالت تابع نمازت خواهند بود.

راهیابی به درگاه خداوند

پیامبر (ص ) : ا اباذر! مادمت فی الصلاة فانک تقرع باب الملک الجبار و من یکثر قرع باب الملک فانه یفتح له

ای ابوذر! تاهنگامی  که در نماز هستی درب خانه ملک جبار را می کوبی ، و هر کس درب خانه ملک را بسیار بکوبد، به رویش باز می شود.

( بحار الانوار، ج ,77 ص .80 میزان الحکمة ، ج 5، ص 377 )