آقاجان، او بی حجاب است.فرمودند:«گفتم نگاهش کن!» سرم را بالا آوردم و دیدم که آن زن در جریانی از مواد مذاب گرفتار است و بدنش پر از چرک و خون است و از موهای او چرک و کثافت، قطره قطره به آن مواد مذاب می ریخت. هر قطره که می افتاد انگار بنزین آتش می گیرد و منفجر می شود و او سوخت.همین طور که می دیدم شیخ فرمودند:«بس است، سرت را پایین بینداز.»
متوجه شدم که شیخ با تصرف در چشمانم، دیده های برزخی من را گشوده بودند تا باطن عمل آن زن را به من بفهماند.
منبع: tavalaei.ir
البته نباید امر تشریعی را با امر تکوینی اشتباه کرد . تشریع یعنی قانون ، یعنی آنجا که تکلیف و وظیفه انسان [ مطرح ] است . امر تشریعی یعنی کار از آن جهت که خدا میخواهد انسان با اختیار و آزادی آن را انجام دهد . اینکه فلان امر تشریعی مورد رضای خداست ، معنایش این است که در یک امری که مربوط به حوزه عمل انسانهاست و انسانها باید از روی اختیار انجام بدهند ، رضایت خدا این است که اینطور انجام بدهند نه آنطور ، یعنی خدا به این نحوه از عمل امر کرده است و از آن نحوه دیگر نهی کرده است .
تقدیم به......اسمانترین اسمانی ها
من قانع ام بر بخشش ات حتی به قطره
من قانع ام بر بخشش ات حتی به قطره
مثل گلی کوچک که روییده به صخره
باشد به جایش مال تو هر آنچه دارم
یک وام لبخندت مگر چنداست بهره
شایع شده هرکه تورا دیده بگوید
جاری شده در چشمهایت گلبرگهای خنده
یک لحظه چون پر در نسیم آرام ورامی
یک لحظه برده از تمام خلق زهره
با اینهمه دریای من مواج باشی
چون رقص پر افسون شهرآشوب بصره
دخترم این را نمی گویند گدایی
من قانع ام بر بخشش ات حتی به قطره
يك نفر در دل شب ، يك نفر در دل خاك
يك نفر همدم خوشبختي هاست ، يك نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ، ما همه همسفريم
برای این منظور، مکرر به مسجد جمکران رفتم ولی نتیجه ای ندیدم .روزی هنگام نماز دلم شکست و عرض کردم: مولا جان !آیا جایز است که در محضر شما و منزل شما باشم و به دیگری متوسّل شوم؟شما امام زمان من می باشید آیا زشت نیست با وجود امام حتّی به علمدار کربلا قمر بنی هاشم (ع) متوسّل شوم و او را نزد خدا شفیع قرار دهم؟!
از شدت تأثّر بین خواب و بیداری قرار گرفته بودم. ناگهان با چهره ی نورانی قطب عالم امکان حضرت حجة ابن الحسن العسکری (عج) مواجه شدم.
بدون تأمل به حضرتش سلام عرض کردم، حضرت با محبّت و بزرگواری جوابم را دادند و فرمودند: نه تنها زشت نیست و نه تنها ناراحت نمی شوم که به علمدار کربلا متوسّل شوی، بلکه شما را راهنمایی هم می کنم که به حضرتش چه بگویی.
چون خواستی از حضرت ابوالفضل (ع) حاجت بخواهی، این چنین بگو:
یا ابالغوث ادرکنی
در کتاب«مسجد جمکران میعادگاه دیدار» مطلبی به نقل از آیت الله العظمی مرعش نجفی (ره) نقل شده.

به گزارش نافع، به همه کارگران و معماران اعلام کرد دستمزد شما را دو برابر می دهم ولی شرطش این است که فقط با وضو کار کنید و در حال کار با یکدیگر مجادله و بد زبانی نکنید و با احترام رفتار کنید. و اخلاق اسلامی و یاد خدا را رعایت کنید . او به کسانی که به وسیله حیوانات مصالح و بار به محل مسجد میآورند علاوه بر دستور قبلی گفت سر راه حیوانات آب و علوفه قرار دهید و این زبان بسته ها را نزنید و بگذارید هرجا که تشنه و گرسنه بودند آب و علف بخورند . بر آنها بار سنگین نزنید و آنها را اذیت نکنید . اما من مزد شما را دو برابر می دهم ..
گوهرشاد هر روز به سرکشی کارگران به مسجد میرفت؛ روزی طبق معمول برای سرکشی کارها به محل مسجد رفت بود، در اثر باد مقنعه و حجاب او کمی کنار رفت و یک کارگر جوانی چهره او را دید . جوان بیچاره دل از کف داد و عشق گوهرشاد صبر و طاقت از او ربود تا آنجا که مریض شد و بیماری او را به مرگ نزدیک کرد. چند روزی بود که به سر کار نمیآمد و گوهر شادخاتون حال او را جویا شد . به او خبر دادند جوان بیمار شده لذا به عیادت او رفت..
چند روز گذشت و روز به روز حال جوان بدتر میشد. مادرش که احتمال از دست رفتن فرزند را جدی دید تصمیم گرفت جریان را به گوش ملکه گوهرشاد برساند .وگفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نیست. او موضوع را به گوهرشاد گفت و منتظر عکس العمل گوهرشاد بود. ملکه بعد از شنیدن این حرف با خوشرویی گفت: این که مهم نیست چرا زودتر به من نگفتید تا از ناراحتی یک بنده خدا جلوگیری کنیم؟ و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من برای ازدواج با تو آماده هستم ولی قبل از آن باید دو کار صورت بگیرد . یکی اینکه مهر من چهل روز اعتکاف توست در این مسجد تازه ساز . اگر قبول داری به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جای آور. و شرط دیگر این است که بعد از آماده شدن تو . من باید از شوهرم طلاق بگیرم . حال اگر تو شرط را می پذیری کار خود را شروع کن.

جوان عاشق وقتی پیغام گوهر شاد را شنید از این مژده حالش خوب شد و گفت چهل روز که چیزی نیست اگر چهل سال هم بگویی حاضرم . جوان رفت و مشغول نماز در مسجد شد به امید اینکه پاداش نماز هایش ازدواج و وصال همسری زیبا بنام گوهرشاد باشد . روز چهلم گوهر شاد قاصدی فرستاد تا از حال جوان خبر بگیرد تا اگر آماده است او هم آماده طلاق باشد . قاصد به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام می شود و ملکه منتظر است تا اگر تو آماده هستی او هم شرط خود را انجام دهد . جوان عاشق که ابتدا با عشق گوهرشاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز حلاوت نماز کام او را شیرین کرده بود جواب داد : به گوهر شاد خانم بگو اولا از تو ممنونم و دوم اینکه من دیگر نیازی به ازدواج با تو ندارم. قاصد گفت منظورت چیست؟ مگر تو عاشق گوهرشاد خانم نبودی ؟؟ جوان گفت آنوقت که عشق گوهرشاد من را بیمار و بی تاب کرد هنوز با معشوق حقیقی آشنا نشده بودم ، ولی اکنون دلم به عشق خدا می طپد و جز او معشوقی نمی خواهم . من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام میگیرم. اما از گوهر شاد هم ممنون هستم که مرا با خداوند آشنا کرد و او باعت شد تا معشوق حقیقی را پیدا کنم . . و آن جوان شد اولین پیش نماز مسجد گوهر شاد و کم کم مطالعات و درسش را ادامه داد و شد یک فقیه کامل و او کسی نیست جز آیت اله شیخ محمد صادق همدانی.
داستان پیرمرد خارکن
یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم , پیرمردی بود که تمام عمرش را مشغول خارکنی بود و با وجود پیری و خستگی هرروز به بیابان می رفت تا خار جمع کند . و با فروش آن خارها معاش خود و خانواده اش را فراهم سازد . زندگی برای او و تنها دخترش بسیار سخت می گذشت .
هرچه پیرتر می شد خارکنی برایش سخت تر و زندگی آنها نیز به مراتب سخت تر می شد . پیرمرد برای گشایش کار و نجات از سختی نذر کرد تا هر جمعه پیش از روشنایی صبح جلوی درب خانه ی خود را آب و جارو کند تا حضرت خضر را ببیند و چاره ی کار خود را از ایشان بپرسد .
پس از مدتی یک روز صبح که پیرمرد بیمار بود به دخترش گفت امروز جمعه است و من بیمارم , امروز تو به جاری من جلوی درب خانه را آب و جارو کن . دختر پیرمرد مشغول آب و جارو بود که پیرمردی با موهای سفید و ریشی بلند و چهره ای مهربان , از دور آمد و چون نزدیک دختر رسید گفت : به پدرت بگو در سختی ها مشگل گشا را یاد کند و دست از دامان او برندارد تا به مرادش برسد .
این حرف را زد و رفت . دختر به خانه برگشت و آنچه دیده و شنیده بود را برای پدرش تعریف کرد . پیرمرد گفت : این شخص نبی خدا بوده ؛ افسوس که ضعف و بیماری اجازه نداد ایشان را زیارت کنم .
فردای آن روز وقتی پیرمرد با وجود ضعف و بیماری به صحرا رفت تا خار جمع کند ناگهان بادی وزید و پیرمرد که توان نگه داشتن خارها را نداشت , باد همه ی آن ها را با خود برد . پیرمرد خسته و دلشکسته به خانه باز می گشت و در راه اشک می ریخت , که یاد سفارش نبی خدا افتاد . گوشه ای نشست و با دلی شکسته و چشمانی اشکبار متوسل شد به مشگل گشا حضرت علی .
در حال اشک و ناله و التماس بود که سواری به آن نزدیک شد و از پیرمرد پرسید چه شده . پیرمرد نیز داستان خود و تنگدستی و ضعف و بیماری اش را برای سوار تعریف کرد . آن مرد مشتی سنگ از کیسه در آورد و به پیرمرد داد و گفت برخیز و به خانه برو اما فراموش نکن که داستان امروز را برای دیگران نیز تعریف کنی و بگو در کارها مشگل گشا را یاد کنند و از آنجا دور شد
پیرمرد در طول بازگشت به سنگها نگاه می کرد و با خود می گفت این دیگر چه بود که آن سوار به من داد , مشتی سنگ به چه درد من می خورد وقتی به خانه رسید سنگه را به گوشه ای ریخت و وقتی دخترش گفت که این ها چیست داستان را با بی حوصلگی تعریف کرد .
شب بود و پیرمرد و دختر به خواب رفتند نیم شب دختر سراسیمه پدر را بیدار کرد آن سنگها در تاریکی اتاق مانند شمع روشن بودند و می درخشیدند . پیرمرد دانست که آن سنگها طلاست و آن سوار حلال مشگلات علی (ع ) بوده است پس به شکرانه ی آن طلاها تا صبح نماز خواند و از خدا تشکر کرد.
از فردای آن روز پیرمرد تکه ای از آن طلاها را به بازار می برد و با فروش آن ها غذا و لباس می خرید . کم کم وضع مالی پیرمرد خوب شد و به خاطر خوردن غذاهای خوب سلامتی اش را نیز بدست آورد . خانه ی با شکوهی خریدند و چون زندگانی شان از هر جهت در رفاه کامل بود راهی حج و زیارت خانه ی خدا شد , وسایل سفر را آماده کرد و زمانی که می خواست عازم سفر شود به دخترش سفارش کرد که حتما هر ماه آجیل مشگل گشا پخش کند و داستان مشگل گشا را تعریف کند .
بعد از رفتن پیرمرد , دخترش با دختر پادشاه دوست شد و هرروز به دیدار هم می رفتند . با رفتن پیرمرد داستان مشگل گشا از خاطر دختر رفت .
روز ی دختر پادشاه و دختر پیرمرد در باغ سلطان مشغول شنا شدند . هنگامی که در آب مشغول بازی بودند . کلاغی گردنبند مروارید دختر پادشاه را که کنار استخر گذاشته بود را برداشت و به بالای درخت چنار برد. این اتفاق از دید همه مخفی ماند . و چون دختر پیرمرد سردش شده بود زودتر از آب بیرون آمد تا لباس بپوشد . دختر پادشاه وقتی از آب بیرون آمد و گدنبند مرواریدش را پیدا نکرد به دوستش تهمت زد و دستور داد او را دستگیر کنند و روانه ی زندانش کردند.
پس از بازگشت پیرمرداز حج متوجه شد که دخترش در زندان است پس نزد پادشاه رفت و از او خواهش کرد به جای دخترش او را زندانی کنند.
پیرمرد بسیار آشفته و ناراحت بود و از این که چنین بلایی برسرش آمده غصه می خورد که یاد مشگل گشا افتاد و فهمید که حتما درنبودش دختر فراموش کرد تا آجیل پخش کند از این رو مقداری پول به زندان بان داد تا برایش آجیل تهیه کند و در همان زندان قصه را تعریف کرد و آجیل را میان زندانیان پخش کرد .
در قصر سلطان باغبانان درختان فرسوده را قطع می کردند که ناگهان درخت چناری افتاد و در لانه ی کلاغ که روی درخت بود گردنبند مروارید دختر سلطان پیدا شد. خبر به قصر رسید و پیرمرد را آزاد کردند . سلطان بسیار از او دلجویی کرد و به احترام و درخواست پیرمرد تمام زندانیان را نیز آزاد کرد .
پیرمرد به مقام بالایی در قصرر سید و مورد احترام خاص و عام قرار گرفت ولی هیچ شب جمعه ای آجیل مشگل گشا و داستان آن را فرامو ش نکرد .
بدان که تمام اعمالت تابع نمازت خواهند بود.
راهیابی به درگاه خداوند
پیامبر (ص ) : ا اباذر! مادمت فی الصلاة فانک تقرع باب الملک الجبار و من یکثر قرع باب الملک فانه یفتح له
ای ابوذر! تاهنگامی که در نماز هستی درب خانه ملک جبار را می کوبی ، و هر کس درب خانه ملک را بسیار بکوبد، به رویش باز می شود.
( بحار الانوار، ج ,77 ص .80 میزان الحکمة ، ج 5، ص 377 )