آثار عاطفه

عاطفه يكى از مهم ترين عناصر شخصيت آدمى است، زيرا راه و روش وى را تعيين مى كند. به همين دليل، نقش اساسى در زندگى انسان ايفا مى كند. در شيوه رفتار، ادراك، تذكر، يادآورى، تداعى افكار، ايجاد معتقدات و تعديل آن ها نقش به سزايى دارد. علاوه بر شناخت، نيروى ديگرى به نام انگيزش و هيجان در آدمى وجود دارد كه عامل آن، احساسات و عواطف است. اين عامل نيز بايد تقويت شود تا نقش خود را ايفا كند. آدمى موجودى است كه داراى احساس مثبت و منفى، عواطف مثبت و نيز منفى است. اگر خداوند به انسان استعداد خنديدن عنايت كرده است، استعداد گريه كردن هم داده است. در جاى خودش بايد خنديد و با حادثه اى ديگر بايد گريست. در جايى اقتضا مى كند كه انسان خوشرو، خوش رفتار و گشاده رو باشد، و در جايى ديگر خشمگين و غضبناك. نسبت به بعضى ها مهربان و دوست دار و نسبت به بعضى ديگر دشمن. در جايى سلام و صلوات و در جايى ديگر لعن و نفرين. اگر انسان ملتزم به يك بُعد از عواطف خود باشد; يعنى از عواطف مثبت خود بهره جويد و به بعد ديگر اهتمام نداشته باشد، اين در حقيقت به معناى تعطيل كردن بخشى از وجود خويش است. از آنجايى كه انسان موجودى دو بُعدى است، كمال او هم در گرو دو عاطفه و احساسِ «حبّ و بغض»، «غم و شادى»، «خنده و گريه» و «رحمت و خشونت» است. تأكيد و اهتمام به محبّت، صفا، صميميّت، نشاط، خنده، شادى، ناديده انگاشتن بُعد ديگر شخصيت و به معناى خاموش كردن و به تعطيلى كشاندن نيمى از شخصيت اوست. همان طور كه افراط در يكى از دو بخش «حبّ» و «بغض» صحيح نيست، تفريط و ناديده انگاشتن يكى از آن ها هم درست نيست. بلكه راه صحيح و متعادل، كه كمال آدمى را به دنبال دارد، به فعليّت رساندن عواطف حبّ و بغض است و اين كمال زمانى محقق مى شود كه حبّ و بغض به آنچه كه شايسته است تعلق گيرد.