احساسات و ارزش‌های مشترک سبب می‌شوند تا همبستگی اجتماعی شکل گرفته و انسان‌ها از افراد پراکنده و از هم جدا به جامعه تبدیل شوند. بر اساس این دیدگاه، وجدان جمعی سبب پیدایش پیوند[2]، تعهد[3]، درگیری[4] (دست داشتن و عمل مشترک) و در نتیجه کنترل افراد شده و آنها را به گروه تبدیل کرده و از تنها بودن بیرون می‌آورد. این بدان معناست که اخلاق نتیجه‌ی تن دادن آدمی به زیست جمعی است و ضرورتاً در بستر زندگی جمعی و اجتماعی توان معنا بخشی را دارد و در حالت تنهایی و انفرادی، اخلاق بی معنا بوده و فاقد مصداق می‌باشد. به همین دلیل، در جوامع سنتی افراد به دور از فردیّت اخلاقی جویش در وجدان جمعی مشترک شده و خود را با اخلاقی ویژه تنها نمی‌یابند. اما حکایت روزگار مدرن و جوامع سازمان‌یافته متفاوت است.

در این جوامع، فراوانیِ فرهنگی، حساسیّت و تورّم قانون، رنگارنگیِ ارزش ها، فردیّت‌های اخلاقی، ضرورت تقسیم کار پیش‌رفته، و چند گونگی وظایف وجدان جمعی را تضعیف می‌کند. با تضعیف وجدان جمعی تعهد، درگیری، و تعلق اجتماعی افراد رو به کاستی رفته و هویت‌ جمعی جای خود را به هویت‌های متکثر فردی می‌دهند. در این جوامع اخلاق نه زائیده و خواست اجتماع از افرادش، بلکه خواسته‌ی خود آنهاست. نتیجه آن که الزام جوامع سنتی به مشابهت اخلاقی، در جوامع پیش‌رفته جای خود را به امکان، تجویز، و گاه اولویت وجود خلقیات ویژه‌ی افراد و تمایزات ارزشی آن‌ها می‌دهد. به همین دلیل اخلاق عمومیت‌گرای سنتی در جامعه‌ی مدرن به اخلاق ویژه‌گرا تبدیل می‌شود. و این آغاز تنهایی انسان مدرن است.

دیوارهای تنهایی ما از جایی شکل می‌گیرند که مرزهای اخلاقی ما قرار دارند. هر اندازه که چارچوب اخلاق ما شخصی‌تر باشد، تنهایی ما بیشتر است و هر اندازه که مرزهای اخلاقی ما در دنیای واقعی عمومی‌تر باشند تنهایی ما کمتر. هر چه همتایان اخلاقی ما(آنان که ارزش‌های اخلاقی‌شان با ما یکی است) بیشتر باشند، ما کمتر تنها هستیم و بر عکس هر چه گمانمان رود که ارزش‌های و باورداشت‌های اخلاقی ما متمایز از دیگران است، بیشتر احساس تنهایی می‌کنیم. بد نیست اخلاق را با زبان مقایسه کنم. هر چه گویندگان و گوش‌دهندگان زبان ما زیاد باشند، احساس تنهایی ما کمتر است؛ زیرا امکان ارتباط و گفتگو با دیگران برای ما فراهم‌تر است و هر چه زبان ویژه‌تری داشته باشیم؛ مخاطبان و گوش‌دهندگان کمتری هم خواهیم داشت.

این وضعیت، از نتایج ناخوش‌آیند مدرنیته برای انسان است. در حالی‌که سنت با تأکید بر وجدان عمومی، «ما» می‌ساخت؛ مدرنیته با تأکید بر مرزهای تنگ اخلاقی، «من» را می‌آفریند. من‌ها قلمروهای کم‌دامنه‌ی اخلاقی‌‌ای هستند که جایی برای دیگران باقی نمی‌گذارند. دنیای مدرن با تکیه بر فردگرایی بی‌اندازه‌اش، مرزهای اخلاقی ما را هر روز کم‌دامنه‌تر و خاص‌تر می‌کند و در نتیجه ما هر روز ویژه‌گراتر و "من"تر و در نتیجه تنهاتر می‌شویم. هر روز شماری از افراد به بهانه‌ی «دیگری‌اخلاقی» بودن از مرزهای خویشتن «ما» بیرون می‌شوند و کانون‌های جمعی فرو می‌ریزند. تنهایی مدرن، نتیجه‌ی تنهایی اخلاقی است. از وقتی یاد گرفته‌ایم اخلاق ویژه داشته باشیم و مشابهت اخلاقی با دیگران را بی کلاسی بدانیم، تنها شده‌ایم. غریبی در دنیای مدرن، غربت اخلاقی است و نه نداشتن خویشاوندانی که احوال هم‌دیگر را بپرسند.