هرکه اندر وَجهِ  ما باشد  فنا                              کُلّ  شَیء   هالِکُ    نبود   جزا

 

 نفی دیدن خود ، مراد است ، این دو بیت نیاز به نقد و بررسی دارد تاروشن تر گردد:

 

مسئله ی بقا و فنا یکی از دُشوارترین مسائل در فلسفه ی مابعد الطبیعه ی تصوف است ، در این فلسفه گفته شده که اشیاء از حیث وجود داشتن ، در خدا وجود دارند و خدا هستند . آن چه به شیء  فردیت می دهد نقص و محدودیتی است که اختلاط  " لاوجود " و " وجود " باعث آن است  ، قرآن مابعدالطبیعه ی تصوف را بر سر دوراهی قرار داده است : از یک سو تأکید می فرماید  که خدا همه و همه است ، ظاهر و باطن است ، اوّل و آخر است ، و هرچه جز او فانی است . از سوی دیگر قائل به فنا پذیری انسان می شود.

 

در نتیجه فنا پذیری انسان باید با مفهوم وحدتِ وجود وفق داده شود ، لذا می توان گفت که اگر چه وجود منحصر به خداوند است ، امّا خداوند با رحمت بی دریغ و بی کرانش می تواند بهره ای از وجود خود را به لا وجود ارزانی دارد که بر همین اصل مولوی می گوید :

 

کل شی ء هالک جز وجه او       /       چون نه ای در وجه او هستی مجو

 

هرکه اندر وجه ما باشد فنا         /       کل شی ء هالک نبود جزا

 

زانکه در الاست او ، از لا گذشت    /      هرکه در الاست ، او فانی نگشت

 

خداوند قادر است که ناقص را به پرورد و اورا به کمال رساند ، پس فردیت با فنا در خداوند از بین نه می رود ، بل که استحاله می یابد.

 

هستیت در هست آن هستی نواز     /      همچو مس در کیمیا اندر گداز

 

اکنون در می یابیم که از یک سو فردیّت گناه محسوب می شود ، ولی از سوی دیگر بقای شخصیت عنوان می گردد و این از نظر عقلانی نامفهوم است که دقیقاً در این جاست که تصوف به .وجود حقیقی ورای عقل و منطق قائل می شود و از مقولات فهم جدا می شود.

 

دراین جا سالک رو در روی دوراهی قرار می گیرد که : اولاً جوهر شی ء بدون اوصاف آن به تصور عقل در نمی آید و ، دوماً علم ما بر یک شی ء عبارت از مجموعه ای از اوصاف همان شی ء است .

 

چون بدو زنده شدی آن خودویست      /     وحدت محضست آن ، شرکت کیست

 

شرح این در آینه ی اعمال جو             /     که نیابی فهم آن از گفت و گو

 

مولوی هنگامی که می گوید: جوهر جان در خداوند باقی می ماند امّا اعراض آن محو می شوند:

 

از انا چون رست اکنون شد انا            /          آفرینها بر انای بی عنا

 

کی شود کشف از تفکر این انا            /         آن انا مکشوف شد بعد از فنا

 

می فتد این عقلها در افتقاد               /         در مغاکی حلول و اتحاد

 

وبا وجود تمثیل های گوناگون این مفهوم هنوز هم غیر قابل فهم خواهد بود . وجود چنان که عقل آن را در می یابد مشروط و محدود است ، رهائی از همه ی محدودیت ها معادل است با رَستن از وجود ، و این همان چیزیست که اهل تصوف می گویند که جاودانگی واقعی پیوستن به خداست از طریق وارهیدن از فردیّت محدود و مشروط.

 

قرب نه بالا نه پستی رفتنست             /           قرب حق از حبس هستی رستنست

 

نیست را چه جای بالاست و زیر            /          نیست را نه زود و نه دورست و دیر

 

مولوی اشاره می کند که زمان ومکان ، کثرت یا عدد ، ظاهری است ، ولی با این همه روح فرد بدون از دست دادن جوهر فردیّت خود در خدا باقی می ماند ، امّا باز هم از درک و تصور این مطلب عاجز می مانیم . مولانا برای درک این مطلب تمثیل های متعددی از زندگی در مرگ ، بقا در فنا بیان می کند و قیاس تمثیل زندگی آلی را روشن گرانه تر می داند: ماده که تبدیل به موجود زنده شده و به عنوان ماده ی بی جان مرده است امّا حیات دارد و در زندگی موجود آلی شرکت می کند . وحدت یک موجود زنده با همه ی کثرت اعضای تشکیل دهنده ی آن متقوّم است ، طبیعت استحاله ی ارواح در زندگی یگانه ی وجود الهی نیز همین حکم را دارد.

 

باید دانست که تصوف یک آئین فکری مشخصی نیست و هیچ حُکم کُلی در باره ی آن نه می تواند صادق باشد و هر مورد آن نیاز به مطالعه و غور دارد ، با مثالی این مطلب روشن می شود : مسئله ی سکر و صحو با فنا و بقا پیوندی نزدیک دارد ، بایزید و پیروانش سکر را بر صحو ترجیح می داشتند ، در  حالی که هجویری در کشف المحجوب ، صحو را برتر از سکر می دانست ، جنید نیز به نظریه ی صحو معتقد بود ، ولی منصور حلاج با بایزید توافق کامل داشته که همین مطلب دلیلی است که هیچ حُکم کُلی در این باره صادق نیست .

 

معتدل ترین شکل طریقه ی فنا چیزی جز استحاله ی معنوی بر اثر نشستن عالی به جای دانی نیست .

 

هجویری در کشف المحجوب می گوید : " مراد از عدم و فنا اندر عبارات این طایفه سپری شدن آلت مذموم بود و صفتی نا ستوده اندر طلب صفتی محمود نه عدم معنی به وجود آلت طلب "  ، و از نظرگاه عشق به این مسئله چنین می پردازد : " صفا مشخصه ی عاشقان است ، که خورشید های بی ابرند ، زیرا صفا صفت آنان است که عاشقند و عاشق کسی است که از اوصاف خویش فانی شده و در اوصاف معشوق باقی یافته ".

 

با پی گیری بیش تر در خواهیم یافت که حتی هجویری معتدل نیز در مرحله ی بعد به آن عالم لایتغیر باطنی نزدیک می شود که عقل خود بین هم به زحمت می تواند آن را از عالم فنا تشخیص دهد ، و تاریخ تصوف هم بر درستی قول و گفته ی او در مورد مقصد غایی روح گواهی می دهد :  همه ی مشایخ طریقت توافق دارند وقتی انسان    " از رنج مجاهدت رسته " باشد واز " بند مقامات و تغییر احوال جسته ، و طلب اند یافت به رسیده ، و همه ی دیدنی ها به دیده ، و همه ی شنیدنی ها به گوش به شنیده ، و همه ی دانستنی های دل به دانسته ،و همه ی یافتنی های سّر به یافته ، و اندر یافت آن آفت یافت آن به دیده ، و روی از جمله به گردانیده " حال او بر عقل و احساس پوشیده است و وقت او از تأثیر اندیشه ها معاف ، حضور او با خدا پایانی نه دارد و وجود او وابسته ی علتی نیست . و چون بدین درجه می رسد در این جهان و آن جهان فانی گردد و انسانیت از دست می نهد و به مرحله الوهیت می رسد .

 

مولانا نیز همین را تولد دو باره می خواند که چیزی جز مرگ در خویش و زندگی در خداوند نیست ، و درست ، هم معنای سخن " پولس قدیس " است که گفت : " این من نیستم بل که مسیح است که در من می زید " . هنگامی که مسیح می گوید که برای یافتن زندگی باید آن را گم کرد یا برای ورود به ملکوت آسمان باید دوباره متولد شد ، اشاره به همین مقام دارد.

 

چون دوم بار آدمی زنده بزاد            /            پای خود بر فرق علت ها نهاد

 

 

 

تمام دلالت ها و تمثیل هائی که مولوی برای این " خود گُم کردن " می آورد ، ما را به این نتیجه می رساند که آن چه متصوفه فنا خوانده اند چیزی جز استحاله ی نفس دانی به نفس عالی نیست . هجویری هم فنا و عدم را به مفهوم استحاله گرفته که گفته اش در سطور قبل قبل آمد. مولانا از معتقدان تکامل و بقای شخصیت است و لذا هیچ گاه از آوردن دلالت و تمثیل موجود زنده برای بیان ارتباط آلیِ جزء با کُل خسته نه می شود.

 

هر موجودی چون جزء موجود عالی تری می شود تکامل می یابد . خداوند ارگانیسم معنوی جهانی است ، بنا براین هر فرد باید به کوشد تا عضوی در ارگانیسم خدا باشد.

 

جزو از کُل قطع شد ، بیکار شد              /              عضو از تن قطع شد ، مردار شد

 

تا نپیوندد به کُل بارِ دگر                         /             مرده باشد ، نَبودش از جان خبر

 

جزو ازین کُل گر بُرد ، یکسو رود                /            این نه آن کُلست کو ناقص شود

 

قطع و وصل او نیاید در مقال                    /            چیز ناقص گفته شد بهر مثال

 

با این حال مولوی این واقعیات نهائی حیات را تنها با تمثیل می تواند بیان کند و تصویر نماید و نه با مفاهیم منطقی ، تمثیل ها تحمل بررسی دقیق منطقی را نه دارند و رشته ی تمثیل چون زیاده از حد کش داده شد می گسلد ، اگر ما از ارگانیسم الهی جدا شویم اندام های بی جانی می شویم ، ولی ارگانیسم الهی چنان نیست که با جدا شدن اجزاء بر کمال آن خدشه ای وارد آید ، زیرا در ارگانیسم الهی رابطه ی نهائی اجزاء با کُل ورای عقل می باشد .

 

( ادامه دارد..........)