کُلُّ یومِ هُوَ فی شأن: یوم در اینجا یعنی لحظه، حتی نه لحظه زمانی حتی نه یک چشم به هم زدن، یعنی آنی که اصلاً این قدر ریز و ظریف است که ما نمی‌توانیم تجزیه‌اش کنیم وَل هُم فی لَبَسِ مِن خَلقِ جدید: این کلمه‌ی لَبس چقدر اینجا زیباست یعنی این دائم است ولی اینها فکر می‌کنند معدوم می‌شود و دوباره موجود می‌شود، این لبس بعد از لبس است خلق و لبس نیست، تجلی خداوند معدوم نمی‌شود، هیچ تجلی از تجلیات حق تعالی معدوم نمی‌شود همیشه موجود است، منتهی اینها متراکم و پشت سر هم است، حالا حافظ دارد در این بیت به این مسائل اشاره می‌کند که بسیار این مسائل مهم است در زندگی وعالم شناسی و جهان شناسی انسان که اگر جهان را انسان در حرکت بشناسد، خیلی چیزها را می‌فهمد و موضعش بیش‌تر معین می‌شود که چه موضعی باید در جهان داشته باشد که انسان عالم را ثابت و ساکن ببیند تا اینکه عالم را متحرک ببیند خیلی فرق می‌کند در نوع اول ادراکش و اندیشه‌اش، حافظ حالا می‌گوید اگر خواسته باشی حرکت دائمی جهان را و تجلیات دائم حق تبارک و تعالی را علی الدوام و تازه بودن عالم را و در این حال می‌خواهد تازگی عالم را هم ببیند، این عالم برای عارف کهنه نیست کهنه مال کسانی است که تکرار می‌بینند، اگر کسی مکرر ببیند حوادث را برایش کهنه می‌شود اما برای عارف تکرار نیست تازه اندر تازه است و اینکه می‌گوید بنشین بر لب ... این اشارت ز جهان گذران ما را بس. اگر شما روانی و جریانی آب جوی را دیدی جریان دائم و بی‌وقفه‌ی جهان را از ازل تا ابد که تجلیات دائم حق هم هست را هم خواهی فهمید این اشاره است و تمثیل هم هست در عین حال چرا حافظ یا هر عارفی به تمثیل متوجه می‌شود؟ و اینجا جوی روان تمثیل است و به قول حافظ اشاره است چرا حافظ و هر سخن گوی بزرگ دیگری نیازمند تمثیل است؟ ما این تمثیل‌ها را باید بفهمیم که در عالم سخن چه جایگاهی دارد تمثیل از کجا پیدا می‌شود؟ آنجایی است که بین صورت و معنی یک شکافی پدید می‌آید ما همیشه یک صورت داریم و یک محتوا یا می‌گویند شکل و محتوا، صورت یا معنی، ظاهر یا باطن، هر جلمه یک شکلی دارد و یک محتوا، معنی جلمه محتوایش است. هر چیزی یک ظاهری دارد و یک باطنی همه چیز شکل دارد و چیزی در این عالم بدون شکل نمی‌بینیم اما هر شکلی یک محتوا دارد یک معنی دارد هر جمله‌ای یک معنی دارد جمله‌ی بدون معنی نمی‌بینیم حتی در جمله‌ی بی‌معنی هم خود اون بی‌معنی بودن معنی‌اش است خوب اگر هر چیزی یک محتوا دارد و اگر هر صورتی یک معنی دارد گاهی معنی و صورت منطبق، منطبقند، اما گاهی معنی خیلی رفیع است مثل همون سرو روان است سرو خیلی بلند است معنی خیلی بلند است اما جمله همین لفظ و همین صوت است و وقتی که معنی خیلی بلند باشد گاهی و غیرمتناهی است مثلاً حق تبارک و تعالی آیا می‌شود خدا را در یک جمله آورد این جمله نمی‌تواند حق را اَدا کند آیا وجود غیرمتناهی حق تعالی را این کلمه‌ی الله یا کلمه‌ی خدا می‌تواند دِین غیرمتناهی را ادا کند این به این معنی که خیلی رفیع و بالاست و غیرمتناهی با جمله که محدود است که در این جمله یا در صوت و یا در لفظ یک شکافی حاصل می‌شود معنی وقتی که رفیع شد و صورت هم همواره صورت است یک شکافی پدید می‌آید اینجا چه کنیم که معنی را یک قدری بهتر بتوانیم برسانیم به ذهن مخاطب، اینجاست که نیازمند به مثال می‌شویم اگر همواره لفظ و معنی منطبق بود و هم عرض بودند و هم اندازه بودند ما هرگز نیازمند به مثال نبودیم، هرگز نیازمند به مجاز و استعاره نبودیم ولی چون همواره افق معنایی وسیع‌تر از افق لفظ است و این بحث در فلسفه‌های تحلیلی زبان امروزی خیلی مطرح است که آیا لفظ با معنی چه ارتباطی دارند و آیا معنی را باید در به کار بردن لفظ معنی را بفهمیم یا معنی قبل از لفظ هست که وارد این بحث نمی‌شویم.