تاسفانه ما آدمها همیشه از یک طرف بام می‌افتیم. برخی از ما هستیم که مثل گیاه عشقه در ساقهء  دیگران می‌پیچیم و از آنها تغذیه می‌کنیم. این دسته افراد، نمایندهء وابستگی در حد اعلای خود هستند و کلا هیچ باکی ندارند که همینطوری به زندگی انگلی ادامه دهند. اگر هم یک میزبان بد اقبال از بین برود، فورا یکی دیگر را جایگزین آن می کنند و ادامه می‌دهند.

برخی دیگر از ما هستیم که آنقدر با وسواس مراقب هستیم که به کسی وابسته نشویم که هیچگاه با کسی دوست صمیمی نمی‌شویم یا اگر حس کنیم کسی دارد پا را از مرزهایی که ما برای خود تعیین کرده‌ایم فراتر می گذارد و به ما نزدیک می شود سریع پا پس می کشیم. بعضی حتی تن به ازدواج نمی‌دهیم که مبادا به همسر خود وابسته شویم. یا اگر ازدواج کرده‌ایم مرتب به همسر خود گوشزد می‌کنیم که "هی مراقب باش به من وابسته نشوی. چطور است برای خودمان برنامه‌های جداگانه بگذاریم تا مستقل از هم باقی بمانیم؟ هان؟ تو برو به دور دور آباد و درس بخوان و من می‌روم به ناکجاآباد تا کار کنم."

بله باور کنید. متاسفانه این عملکرد وسواسی - که به تازگی متوجه شده‌ام دارد گسترش می‌یابد - نتیجهء موج مدرن خودشناسی و رشد شخصی است که مرتب به ما در مورد وابستگی هشدار می‌دهد.

ولی دوستان وابستگی تعریف مشخصی دارد. شما ممکن است به یک فکر یا ایده هم وابسته شوید. ممکن است به کار یا خانه‌مان وابسته شویم.

چه وقت وابسته می‌شویم؟ وقتی که احساس کنیم ناقص و ناتوان هستیم. وقتی احساس کنیم که کامل نیستیم و نیاز داریم که نقص خود را پنهان کنیم. در این صورت ممکن است کمال خود را در یک شخص، یک ایده، یک باور یا حتی شغل و خانهء بالای شهر و ماشین آخرین سیستم خود بدانیم و بنابراین به آنها وابسته شویم.

بنابراین وابستگی فقط بین دو فرد رخ نمی‌دهد بلکه در واقع در سطوحی بسیار ظریفتر از آنچه فکر می کنید در حال وقوع است.

شما ممکن است به تصویر ذهنی‌ای که از خود دارید وابسته شوید و اگر کوچکترین خللی در آن ایجاد شود پیشان خاطر گردید. برای همین انتقادناپذیر شوید.

شما ممکن است به خاطرات خود وابسته شوید و به شکل وسواس گونه‌ای سعی کنید که آنها را فراموش نکنید. به همین دلیل پیوسته به گذشته بچسبید.

شما ممکن است به یادگاریهایی که دارید یا هدایایی که به شما داده‌اند وابسته شوید و نخواهید که آنها را از دست بدهید و چون گنج نگهشان دارید.

شما ممکن است به اموال خود وابسته شوید تا حدی که به یک خسیس مبدل گردید.

شما ممکن است به کارتان وابسته شوید و علیرغم اینکه از درآمد و شرایط آن راضی نیستید در آن باقی بمانید.

شما ممکن است به وضعیت فعلی خود وابسته شوید. مثلا به اینکه مجرد یا دور از خانواده هستید وابسته شوید و حتی اگر آن وضعیت به نفعتان نباشد تمایلی به عوض کردنش نشان ندهد. حتی ممکن است تمایلی به عوض شدن طرف مقابلش نشان ندهد. مثل مردی که از سر کتار رفتن همسرش می‌ترسد. چون در واقع به وضعیتی که در آن او سر کار می‌رود و همسرش خانه‌داری می‌کند وابسته شده و آن را بخشی از وجود خود می‌بیند. و اگر این وضعیت عوض شود آن را به منزلهء آسیبی جدی به شخصیت خود می‌داند.

شما ممکن است به غذا خوردن وابسته شوید و به طور افراطی یا عصبی غذا بخورید و دچار چاقی یا سوء‌هاضمه بگردید.

شما ممکن است به داشتن تنوع وابسته شوید و تنوع را در هرچیزی جستجو کنید تا بلکه احساس رضایت از دست رفته را پیدا کنید. این تنوع ممکن است در عوض کردن ماشین‌های مختلف، گوشی‌های مختلف، لباسهای مختلف یا همسرهای مختلف باشد!

شما ممکن است به دخانیات  وابسته شوید و معتاد آنها گردید.

شما ممکن است به عنوان اجتماعی خود وابسته شوید و آن را بخشی از شخصیت خود بپندارید مثل خانم دکتر یا آقای مهندس.

و...

بنابراین وابستگی فقط بین دو فرد ایجاد نمی‌شود.

وابستگی به هر چیزی فقط به این دلیل ایجاد می‌شود که شما در حال جستجوی تکه‌های گمشدهء شخصیت خود و برآوردن نیاز به کمال در بیرون از خود هستید.

هر چیزی که به آن وابسته می‌شوید در واقع توسط شما به عنوان بخشی مجازی از شخصیت شما پذیرفته شده و جاهای خالی وجودتان را به ظاهر پر می‌کند.

اگر آن را از شما بگیرند،  هر چه می‌خواهد باشد، انگار جانتان را از شما گرفته اند.

بنابراین وابستگی ارتباطی به صمیمیت و دوست داشتن ندارد.

برای داشتن یک زندگی طبیعی باید بین وابستگی و دلبستگی تفاوت قائل شوید.

دلبستگی وقتی اتفاق می‌افتد که دلهای ما به هم نزدیک می‌شود. آنقدر که من ، تو و تو من

 می شوی.

اگر از هم دور بیفتیم دلمان برای هم تنگ می‌شود. اگر برای یکی از ما اتفاقی بیفتد، دیگری احساس می‌کند که جان از بدنش درمی‌رود. همیشه به یکدیگر فکر می‌کنیم. همیشه در پی خوشحال کردن همدیگر هستیم. در کنار هم خوشحالیم و از دوری هم بیزار. دلبستگی همیشه بین دو فرد انسانی اتفاق می‌افتد: بین دو ودست، یبن اعضای خانواده و بین زن و شوهر.

دلبستگی مایهء آرامش خیال و در عین حال آشفتگی خیال است.

دلبستگی خوب است بد نیست. البته هر چیزی در حد اعتدال خوب است و نباید شکلی وسواس گونه و افراطی پیدا کند. (در مورد دلبستگی افراطی در مقالهء بعد شرح می‌دهم)

دلبستگی کاملا از وابستگی جداست. وقتی دل همسرمتان برای شما تنگ می‌شود معنایش این نیست که بی برو برگرد به شما وابسته شده است. و اگر همسرتان به شما وابسته شده معنایش این نیست که دلبستهء شماست.

دلبستگی باید پرورش یابد و در جهت درست هدایت شود. دلبستگی باعث می‌شود تا فرد آرام و قرار بیابد و دست از جستجوی دنیای بیرون بردارد.

دلبستگی مایهء رسیدن به کمال است.

دلبستگی، بین  دوستان و اعضای خانواده سبب تداوم و تعادل روابط می‌شود. یک رابطهء خوب یعنی ، یک انسان و خوشحال و راضی.

کسی که به واقع دلبستهء دیگری است، در وجود دلبند خود به دنبال قطعات گمشده یا تکه ‌پاره‌های ذهن و شخصیت خود نمی‌گردد. او را همان طور که هست دوست می‌دارد. اگر خطایی از او سر زد او را به آسانی می‌بخشد و صبر می‌کند تا خودش متوجه خطایش شود یا او را به آرامی متوجهء خطایش می‌کند تا از پیشرفت و رشد او مطمئن شود. درست مانند پدر و فرزند.

کسی که دلبستگی دارد، سر و گوشش هر جایی نمی‌جنبد و مانند خار و خاشاک بیابان با هر بادی از جای نمی‌کند و از این سو به آن سو نمی‌رود. چون در کنار دلبستگی همیشه یک تعهد و پایبندی به اصول اخلاقی وجود دارد. تعهدی که هر چند زیر آن امضا نشده یا به زبان آورده نشده است ولی جزء لاینفک دلبستگی حقیقی است.

کسی که دلبستگی دارد همیشه می‌خواهد بهترین باشد تا مایهء خوشنودی  طرف مقابل شود. او فقط خودارایی نمی‌کند بلکه سعی می‌کند تا با رشد مداوم در زندگی لایق بودن با طرف مقابل باقی بماند. او از رشد شخصی خود به خاطر دیگری بازنمی‌ماند. بلکه به خاطر او هم که شده رشد می‌کند.

دلبستگی از وابستگی متفاوت است.

بنابراین کمی صبر کنید.  به این زودی قضاوت نکنید. آیا ارتباط شما وابستگی است یا دلبستگی؟ کشفش کنید.