ديروز جمعه وقتي دفترها ي شعر ودست نوشته هاي خودم را ورق مي زدم تا مطلبي ويا شعري زيبا براي پست جد يد م انتخاب كنم ،به شعر زيباي (دختر زشت )نوشته مهدي سهيلي برخوردم .كه ان را سالها پيش در دفترم يادداشت كرده بودم . اين شعر درمورد دختري است كه در ابتدا با خدا درد دل مي كند وناله وزاري كه چرا مرا زشت افريدي وچرا اين همه غم مرا فراگرفته ،
خدايا !بشكن اين ايينه ها را
كه من از ديدن ايينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم
در ادامه در مورد مادرش ونا راحتي هاي او در مورد خودش مي گويد ومي نالد وشكوه مي كند ،نا اينكه بعد از مدتي شكوه و راز ونياز به انجا مي رسد كه مي گويد
) خداوندا !خطا گفتم ببخشاي
توبر من سينه اي بي كينه دادي
مرا همراه روي نا خوشايند
دلي روشنتر از ايينه دادي
..............................
مرا صورت پرستان خوار دارند
ولي سيرت پرستان مي ستايند
به بزم پاك جانان نهم پاي
در دل را برويم مي گشايند
..................................
ميا ن سيرت وصورت خدايا !
دل زيبا به از رخسار زيباست
بپاس سيرت زيبا ، كريما
(د لم بر زشتي صورت شكيبا ست