بهشت کشیده شد زیر پایم و نام مقدس مادر رو گرفتم. وای که چقدر این پسر بچه تپل و سبزه،رو دوست داشتم (و دارم) هربار نگاهش میکردم دلم قنج میرفت مثل همه مادرا براش کلی امید و آرزو داشتم کلی تو ذهنم براش برنامه چیده بودم همه چی خوب پیش میرفت ولی تا مدت کم پسرم ارتباط چشمی نداشت بودن من و پدرش براش مهم نبود مثل همسن وسالهاش تمایلی به راه رفتن نداشت اکثرا دراز میکشید وچرخ ماشینش رو میچرخوند روزها با نگرانی برام میگذشت نزدیک تولد دوسالگیش به روانپزشک مراجعه کردم و با توجه به علائم و ارزیابی دقیق تشخیص اتیسم گرفتم ...... سردرگم بودم و بی تجربه هنوز لذت مادری رو درست حسابی نچشیده بودم افتادم در راه درمان اتیسم. من حتی با یک مادر که بچه اتیسم داشته باشه برخورد نداشتم واقعا سردرگم بودم چجوری با پسرم رفتار کنم ؟!!! روزی به کافی نت رفتم و اطلاعاتی راجع اتیسم کپی کردم و خواستم برام پرینت بگیرن ،آوردم خونه فقط علائم اتیسم بود هیچ راهنما و راه درمانی نداشت! وای خدای من روز به روز پسرم بدتر میشد ،از هیچ چیزی نمیترسید (ارتفاع،حیوانات،آتش و...)و من درمانده فقط مراقب بودم آسیب نبینه فکر میکنید موفق بودم؟سخت در اشتباهید!! حدودا پنج بار به خاطر شیطنتهاش کارش به اتاق عمل کشید ! چندین بار هم مداوای سرپایی در خانه و درمانگاه! وای که چه روزایی از سر گذروندم دیگه اونی که قبلا میشناختم نبودم که همه چیز اونطور باشه که من میخوام با پسرم پیش میرفتیم ،خیلـــــی مقاومت میکرد در برابر یادگیری و چقدر کلیشه های رفتاری ! همین که کلیشه ای رو کنار میذاشت شادی من به چند ساعت نمیکشید کلیشه رفتاری و گفتاری جدید رو برمیداشت! دیگه ازش ناامید شدم اومدم دست به دامان خدا و ائمه شدم... بعد هم به پیشنهاد اطرافیان به رمال و فال بین و دعا نویس مراجعه کردم منی که اصلا اعتقادی نداشتم شدم مشتری اونها!!!! به هر ریسمانی چنگ زدم نشد که نشد! میخواستم با تلاش زیاد برسونمش به همسالاش اما حرکت کُند و مورچه ای داشت ! خسته و بی انرژی برگشتم سر جای اولم کمی به خدا شکایت کردم گفتم بارالها از هر کَس رنجیدم شکایت آوردم برای تو !شکایت تو رو کجا ببرم که صدای منو نمیشنوی ؟؟؟ به خودم نهیب زدم که کافر شدی ! نگاهی به آسمان کردم لبخندی زدم گفتم من مخلصتم خداجون کمکم کن بُریدم از همه! هیچکس جز همسرم حاضر نبود چندساعت نگهش داره تا من نفسی تازه کنم ،دلم یه کمای شش ماهه میخواست! اما سریع پشیمون میشدم چون میدونستم کسی نمیتونه بهش رسیدگی کنه، به افکار خودم و گذشته خودم میخندم!!! چون الان تسلیم شدم در قبال خواست پروردگار....
خنده را معنابه سرمستی نکن، آنکه می خندد غمش بی انتهاست
خنده بر لب میزنیم تاکَس نداند رازما، وَر نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت!!!